کد خبر: 213589
تاریخ انتشار: ۶ آذر ۱۳۹۱ - ۰۹:۵۷
بازدید 1887
حماسه عاشورا

یکى از صحنه هاى تکان دهنده که سند مظلومیت اهل البیت علیهم السلام و شقاوت دشمنان ایشان است ، شهادت فرزند برومند و جوان رشید امام حسین ، حضرت على ابن الحسین است ،

زاده لیلا مرا مجنون مکن


على اکبر جوانى بود بسیار زیبا از پدر اجازه میدان گرفت ، حضرت اجازه فرمود، آنگاه با ناامیدى نگاهى به او نمود و در حالى که چشم از جوان برگرفته بود گریست ،
و عرضه داشت : خدایا بر این گروه شاهد باش ، همانا جوانى در مقابل آنهاست که در خلقت ظاهرى و صفات باطنى و منطق از همه به پیامبر شبیه تر است ، ما هرگاه مشتاق پیامبرت مى شدیم ، به صورت او نگاه مى کردیم ، بارالها برکات زمین را از آنها رفع کن . میان آنها تفرقه انداز و آن ها را پاره کن و حاکمان را هرگز از ایشان خشنود مکن . اینها ما را دعوت کردند تا ما را کمک کنند، ولى بر ما خروج کرده با ما نبرد مى کنند.
سپس حضرت بر عمر ابن سعد فریاد بر آورد و فرمود: تو را چه مى شود، خدا نسل تو را قطع کند و کار تو را بى برکت کند و بر تو کسى را مسلط کند تا بعد از من تو را در بسترت ذبح کند، همچنانکه رحم مرا قطع کردى و رعایت فامیلى مرا با پیامبر نکردى ، سپس با صداى بلند این آیه را تلاوت فرمود: ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل عمران على العالمین ذریه بعضها من بعض و الله سمیع علیم .
على اکبر بر آن دشمنان حمله نمود، عده بسیارى از آنها را کشت ، به گونه اى که فریاد از جمعیت بر آمد، سپس در حالى که هفتاد نفر را به هلاکت رساند و جراحات بسیار بر بدنش وارد آمده بود، به نزد پدر بازگشت و عرض کرد: پدر جان تشنگى مرا کشت ، سنگینى این آهن (زره ) مرا از کار انداخته است ، آیا جرعه آبى هست که با آن بر این دشمنان قوت یابم ؟
سید الشهداء با شنیدن این کلمات گریست (آب کمترین چیزى است که یک فرزند از پدر مطالبه مى کند، تا چه رسد به على اکبر آن هم با کیفیت در مقابل امام حسین علیه السلام ) حضرت فرمود: وا غوثاه ، پسرم اندکى نبرد کن ، بزودى جدت محمد را ملاقات مى کنى ، با جام خود شربتى به تو مى دهد که هرگز تشنه نشوى .
در برخى روایات آمده است حضرت فرمود: پسرم زبانت را بیاور، زبان او را مکید و انگشتر خویش به وى داد و فرمود این را در دهان بگیر و به نبرد با ایشان برو،
على اکبر به میدان آمد، نبردى سخت نمود، ظالمى با شمشیر بر فرق سرش ‍ کوبید، على اکبر خم شد و گردن اسب را با دو دست گرفت ، اسب ایشان را به طرف لشکر دشمن برد، آنقدر با شمشیر بر او زدند که او را پاره پاره نمودند در آخرین لحظه صدا زد: اى پدر این جد من ، رسول الله است که با جام خود مرا به گونه اى سیراب کرد که هرگز تشنه نشوم ، به شما هم مى گوید بشتاب بشتاب ، براى شما هم جامى آماده کرده است تا اکنون بنوشى ،
در این هنگام بود که صداى گریه سید الشهداء بلند شد، با اینکه تا آن موقع کسى صداى گریه حضرت را نشنیده بود، و فرمود: خداوند بکشد گروهى که تو را کشتند، اینها چقدر بر خداوند و هتک حرمت پیامبر جراءت کردند، سپس در حالیکه اشک از چشمهاى حضرت سرازیر بود فرمود: على الدنیا بعدک العفا، دنیا پس از تو ارزشى ندارد.
در این هنگام زینب کبرى با عجله بیرون آمد و فریادکنان خود را بر روى على اکبر انداخت ، امام حسین خواهر را به خیمه بازگرداند و به جوانان فرمود: برادر خود را به خیمه ها ببرید(1)،
پس بیامد شاه اقلیم الست         بر سر نعش على اکبر نشست
سر نهادش بر سر زانوى ناز         گفت کى بالیده سرو سرفراز
این بیابان جاى خواب ناز نیست         ایمن از صیاد تیرانداز نیست
خیز تا بیرون از این صحرا رویم         نک بسوى خیمه لیلا رویم
بیش از این بابا دلم را خون نکن         زاده لیلا مرا مجنون مکن

رفتى و بردى ز چشم باب خواب         اکبرا بى تو جهان بادا خراب


 


 

سخنرانى پرشور سیدالشهداء در روز عاشورا

و در روایت دیگرى که (گویا در یک سخنرانى دیگر) حضرت در حالى که سواره بود از آن ها خواست تا ساکت شوند، اما ساکت نمى شدند، حضرت فرمود: واى بر شما چه اشکالى دارد ساکت شوید و سخن مرا گوش دهید، من شما را به راه حق هدایت مى کنم ، هر که مرا اطاعت کند، هدایت یافته و هر که نافرمانى کند، هلاک مى شود، (ولى مى دانم که ) همگى شما نافرمانى مرا مى کنید، همانا شکمهاى شما از حرام پر شده و بر دلهاى شما مهر زده شده ، واى بر شما آیا انصاف نمى دهید، آیا گوش نمى کنید، در این میان اصحاب عمر سعد یکدیگر را ملامت کردند و گفتند ساکت شوید، حضرت شروع فرمود به خواندن خطبه و پس از حمد و ثناى الهى و درود فراوان بر فرشتگان و انبیاء فرمود: مرگ بر شما اى گروهى که با آن شور و وله ما را دعوت کردید تا به فریاد شما رسیم ، و ما شتابان آمدیم ولى شما شمشیرى را که ما در دست شما نهاده بودیم ، بر سر ما کشیدید، و آتشى که خود ما بر دشمن ما و شما افروخته بودیم بر ما افروختید، یار دشمن خود شدید در مقابل دوستانتان ، با اینکه میان شما با عدالت رفتار نمى کنند و امید خیرى نیز از آنها ندارید، واى بر شما چرا آنگاه که شمشیرها در نیام بود و دلها آرام و فکرها خام بود ما را رها نکردید؟! ولى مانند مگس سوى فتنه پریدید، و مانند پروانه در هم افتادید،
پس مرگ بر شما اى بندگان کنیز و بازماندگان احزاب و رهاکنندگان کتاب و تحریف کنندگان کلمات ، و گنه کارانى که دم شیطان خورده اید و نابود کننده هاى سنتها، آیا اینها را یارى مى کنید و ما را تنها مى گذارید.
آرى به خدا سوگند بیوفائى و پیمان شکنى عادت دیرینه شماست ، ریشه شما با مکر و فریب در آمیخته و شاخهاى شما بر آن پرورش یافته ، شما پلیدترین میوه اید که براى صاحب آن گلوگیر و براى غاصب گوارا،
الا و ان الدعى قد رکز بین انتین ، بین السله و الذله و هیهات مناالذله ، آگاه باشید که این مرد بى پدر و زاده آن بى پدر، مرا در تنگناى دو چیز قرار داده است ، یا شمشیر کشیدن و یا خوارى کشیدن ، و هیهات که ما به ذلت تن دهیم ، خداوند و رسول او و مؤ منان براى ما زبونى نمى پسندند و نه دامنهاى پاک (که ما را پروریده اند یعنى دامن زهراى مرضیه ذلت نمى پذیرد) و نه سرهاى پرخروشى و جانهائى که هرگز اطاعت فرومایگان را بر کشته شدن مردانه ترجیح ندهند، و من با این جماعت اندک با شما نبرد مى کنم هر چند یاوران مرا تنها گذاردند سپس بعد از خواند چند شعر بلند حماسى فرمود:
شما مردم پس از من طولى نمى کشد، و آنچه آرزو دارید تحقق نیابد و چرخ روزگار مثل سنگ آسیا بر شما مى غلطد و شما را نابود مى کند، پیمانى است که پدرم از جدم با من کرده است ، شما با یاورانتان تصمیم خود را بگیرید و غصه نخورید و مرا مهلت ندهید، من بر خداوند که پروردگار من و شماست توکل نموده ام . هیچ جنبنده اى نیست مگر اینکه در اختیار اوست ، ان ربى على صراط مستقیم .
سپس بر آن گروه بى وفا نفرین نمود و عرضه داشت :
بارالها باران را بر آنها حبس کن ، بر آن ها خشکسالى همانند زمان یوسف قرار ده و جوان ثقفى (حجاج ) را بر آن ها مسلط کن تا زهر به جام ایشان چشاند، چرا که اینان ما را دروغگو شمردند و تنها گذاردند.

و انت ربنا علیک توکلنا و الیک انبتا و الیک المصیر.

غارت لباسها و وسائل امام حسین علیه السلام

شروع کردن به غارت لباس و وسائل پسر پیامبر، پیراهن حضرت را اسحق ابن حیوه ، ربود و پوشید و پیس شد و موى او ریخت ، روایت شده که در آن پیراهن بیش از صد و ده زخم تیر و نیزه و شمشیر یافته شد،
مؤ لف گوید: شقاوت را ببین ، پیراهنى که به خون مظلومى چون سیدالشهداء آغشته و ننگ ابدى بر قاتلین آن دارد، آن هم با وجود آن همه جراحت که پیراهن را پاره پاره مى کند، چه ارزش مالى دارد که این ظالم آن را ربود، آرى آن نامردان مى خواستند به این وسیله افتخار کنند و آن را مانند مدال افتخارى از جنایات خود داشته باشند،
زیر جامه حضرت را بحر بن کعب غارت کرد، و این همان سراویلى است که از بافته هاى یمن بوده که چشم را خیره مى کرد، و حضرت چند جاى آن را پاره نمود و شکافت تا از تن حضرت بیرون نیاورند، اما آن را هم در آوردند، راوى گوید: این شخص زمینگیر شد و دو پایش از کار افتاد و طبق روایت ابو مخنف از دو دست او در زمستان آب چرک بیرون مى زد و در تابستان مانند دو چوب خشک مى شد، عمامه حضرت را اخنس ابن مرثد یا جابر ابن یزید برداشت و بر سر بست و دیوانه شد،

نعلین حضرت را اسود ابن خالد بر گرفت ، انگشتر حضرت را به جدل ابن سلیم غارت کرد، و این همان نامردى است که انگشت حضرت را بخاطر انگشتر برید.

لعن الله علی قوم الظالمین.

اسیران آل محمد در شام

کاروان اسیران را به فرمان عبیدالله به طرف شام حرکت دادن ، امام سجاد را در غل و زنجیر کردند و بر شتر سوار نمودند، روز اول صفر وارد دمشق شدند، و این همان روزى است که بنى امیه آن را عید مى دانند شهر شام را آزین بسته بودند، و پارچه هاى حریر و رنگارنگ شهر را زینت داده بود، اهل بیت را سه روز دم دروازه شهر براى زینت کردن شهر نگاه داشتند، پانصد هزار نفر زن و مرد منتظر ورود اسیران بودند، مردان و زنان با دف و طبل و بوق مى نواختند، هزاران نفر زن و مرد جوان مى زدند و مى رقصیدند، تمام اهل شهر لباسهاى رنگارنگ پوشیده و سرمه و خضاب زده بودند.
خاندان عصمت وقتى به نزدیک شهر رسیدند، ام کلثوم به شمر فرمود: حاجتى دارم ، گفت : چیست ؟ فرمود: وقتى وارد شهر شدیم ما را از دروازه اى که جمعیت کم است وارد کن ، بگو که سرها را از میان این محملها جدا کنند، که ما با این حال از کثرت نگاه مردم زبون شدیم ،
آن نامرد در پاسخ درخواست ایشان ، فرمان داد تا سرهاى بر نیزه را در وسط محملها قرار دهند و آنها را از دروازه پرجمعیت وارد کرد و کنار دروازه شام در جایگاه اسرا نگاه داشتند.
سهل ساعدى که از صحابه پیامبر است گوید: در دروازه ساعات بودم که دیدم که پرچمهاى پى در پى نمایان شد، سوارى دیدم که پرچمى در دست داشت که پیکانى بالاى آن بود و بر آن سر مطهر کسى بود که صورتش از همه به پیامبر شبیه تر بود، به دنبال آن بانوانى دیدم که بر شتران بدون روانداز سوار بودند، نزدیک اولین آنها رفتم ، عرض کردم شما کیستید؟ فرمود: من سکینه دختر حسین علیه السلام هستم ، گفتم : من سهل ابن سعد از کسانى هستم که جد شما را دیده و حدیث او را شنیده ام آیا کارى دارید؟ فرممود: اى سعد به این نیزه دار که سر همراه دارد، بگو، سر را جلوى ما ببرد تا مردم با نگاه به او، از ما غافل شوند و به حرم پیامبر نگاه نکنند.
سهل گوید: نزد آن نیزه دار رفتم و گفتم : آیا برایم کارى مى کنى و چهارصد دینار بگیرى ؟ گفت : چه کارى ؟
گفتم : این سر را در جلو کاروان ببر، قبول کرد، من هم به وعده ام عمل کردم ، آنقدر ازدحام جمعیت زیاد بود که به سختى هنگام ظهر به قصر یزید رسیدند، در میان راه پیرمردى از اهل شام نزد اهل بیت آمد و گفت : شکر خدا را که شما را کشت و نابود کرد و شاخهاى فتنه را قطع کرد و تا توانست از ناسزا فروگذارى نکرد وقتى سخنش تمام شد، امام سجاد فرمود:
تو کتاب خدا خوانده اى ؟ گفت : آرى ، فرمود: آیا این آیه را خوانده اى : قل لا اسالکم علیه اجرا الا الموده فى القربى ؟ بگو من مزد رسالت نمى خواهم مگر دوستى با نزدیکان من ، پیرمرد گفت : آرى : حضرت فرمود: مائیم آن گروه (نزدیکان پیامبر) حضرت فرمود : این آیه را خوانده اى و آت ذى القربى حقه ، حق فامیل خود را بده ، عرض کرد: آرى ، حضرت فرمود: اینان مائیم ، سپس فرمود: این آیه را خوانده اى : انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیر، یعنى : خداوند مى خواهد از شما خاندان پلیدى را ببرد و شما را پاک کند،
پاک کردنى ، پیرمرد گفت : آرى ، حضرت فرمود: ایشان مائیم ،
آن مرد شامى دست به آسمان برداشت و گفت : خدایا توبه مى کنم - سه بار این را گفت - سپس افزود خدایا بیزارى مى جویم نزد شما از دشمن آل محمد و قاتلین خاندان محمد، من قرآن خوانده بودم ولى تا امروز این را نمى دانستم ، امام صادق علیه السلام فرمود: مردى بنام ابراهیم بن طلحه نزد امام سجاد آمد و (با شماتت ) گفت : چه کسى پیروز شد؟
حضرت فرمود: اگر مى خواهى پیروز را بشناسى هنگام نماز اذان و اقامه بگو (یعنى ما براى احیاى دین قیام کردیم و تا شهادت به توحید و رسالت و نماز برجاست ، ما پیروزیم )

با تشکر از همکارانمان در مرکز شماره 2 تفرش