پریناز ستونه مربی ادبی مرکز شمارهی اردبیل است. وی برای پایاننامهی کارشناسی ارشد خود موضوعی به نظم کشیدن 14 داستان از کلیله و دمنه را انتخاب کرد و با اثری ارزشمند خلق نمود. با معرفی ویژگی این پایاننامه نمونهای از این موضوع گیرا و حایز اهمیت را میخوانیم.
شرح و بررسی 14 داستان کلیله و دمنه به نظم
نظر به اینکه وجوه فرهنگی «کلیله و دمنه» که مانند بسیاری از متون ارزشمند کهن که به امروزیان به ارث رسیده اند و ریشه در فرهنگ و اصالت پیشنیان دارند، برای کودکان و نوجوانان ناشناخته مانده است؛ و با توجه به این که اندیشه های والای گذشتگان ما و بیشتر فرهنگ و هنر این سرزمین در پیراهنی زربافت اما صد لایه و تو در تو پنهان شده و پوششی خشن بافته از واژه های عربی، آنها را فرا گرفته است و به دلیل همین پوشش، بیشتر وارثان این فرهنگ که مردمان عادی و کودکان و نوجوانان هستند، به خوبی نمی توانند از قصه های حکیمانه و پر محتوای این گنجینه ی عظیم و ارزشمند عبرت و پند و اندیشه های لطیف و انسانی آن بهره مند گردند، ضرورت آشنایی و مطالعه ی قصه های کلیله و دمنه جهت غنای فرهنگی ایشان لازم به نظر می رسد.
لذا در این پایان نامه سعی بر این شد که به دلیل استقبال کودکان و نوجوانان از داستانهای حیوانات به جهت دور افتادن آنها از دنیای طبیعت در عصر شهر نشینی و ماشین، تعدادی از قصه های «کلیله و دمنه» که قهرمانان آن، حیوانات اهلی و وحشی هستند، انتخاب و با زبانی ساده و امروزی و حتی الامکان بدون واژه های دشوار، مهجور و کهن نوشته گردد.
از آنجا که هدف ادبیات کودک در گسترده ترین وجه، عبارت است از پرورش روح، ذهن و عواطف کودکان و پر بار کردن زندگی ایشان، در گزینش قصه ها سعی شده است تا پیام ها و پندهای نهفته در پس زمینه ی متنها مناسب سن آنها باشد تا قصه ها و تجربه های عملی شخصیت ها و تجربه های علمی مخاطب، باعث ژرفا بخشی به یافته های ذهنی و سر انجام رشد سطح آگاهی آنها شود؛ چون کودکان و نوجوانان از هر گونه نصیحت مستقیم بیزار هستند، کوشش شده است در این پایان نامه از هر گونه مستقیم گویی در انتقال پیامها پرهیز گردد.
ادبیات کودک برای نمایاندن لذتی ژرف و کسب شور و نشاط مخاطب است؛ برای توأم بودن مطالعه ی قصه ها با شور و لذت و با توجه به اینکه موسیقی نوشته های منظوم، تأثیر و ماندگاری اثر را بر روح و ذهن خواننده بیشتر می سازد و به دلیل بهره گیری مخاطب از هر دو قالب هنری (داستان و شعر) در یک جا و در نهایت بکر و خلاقانه بودن اثر، سعی شد این قصه ها به نظم و قالب معمول این گروه (یعنی چهارپاره) آورده شود.
با خواندن قصه های نصرالله منشی و با گذر آن از چرخه ی احساس و اندیشه ی نگارنده، گاهی توصیفات متن اصلی به عینه ولی با زبانی دیگر نوشته شده است ؛ به عنوان مثال در قسمت آغازین حکایت کبوتر و موش آمده است:
درفشان لاله در وی چون چراغی و لیک از دود او بر جانش داغی
شقایق بر یکی پای ایستاده چو بر شاخ زمرد، جام باده
(مینوی ،1378،ص158)
و نگارنده نوشته است:
در آنجا لاله های سرخ همچون چراغی روی یک پا ایستاده
و درد دوری از خورشید گویه به دلهای همه داغی نهاده
یا در داستان مرغ ماهیگیر و ماهیان از زبان مرغ می خوانیم:
«در این نزدیکی آبگیری می دانم که آبش به صفا پرده درتر از گریه ی عاشق است و دانه ی ریگ در قعر آن می توان شمرد»
(مینوی،1378،ص83)
ولی من می شناسم آبگیری
در این نزدیکی و در سبزه زاران
که آبش صاف همچون اشک چشم است
و در پاکی شبیه آب باران
و آبش آنچنان پاک و زلال است
که در آن عکس خود را می توان دید
اگر آنجا روید از جور صیاد
و از قلاب و تور آسوده مانید
و گاهی توصیفات جدیدی به متن وارد گردیده است؛ مثل قسمتی از داستان شیر و خرگوش:
کنار چاه رفت و توی آن دید
که تصویر خودش بر روی آب استپ
درون آب، زود انداخت سنگی
و دید آن عکس او در اضطراب است
یا در داستان مرغابی و روشنایی ستاره، در توصیف برکه:
جلوتر رفت و زد منقار در آب
و عکس آسمان در آن به هم ریخت
به هم پاشیده شد تصویر مهتاب
و ماهی از درون آب بگریخت
گاهی پیامهای متن اصلی به عینه وارد نظم نگارنده شده است و پیام نگارنده نیز در پی آن آمده است؛ مثل پند طوقی به کبوتران در داستان کبوتر و موش:
«جمله به تعاون قوتی کنید تا دام از جای برگیریم که رهایش ما در آن است»
(همان، ص 159)
به یاران گفت طوقی: سعی بی فکر
همانند چراغی رو به باد است
برای همدلی باید بکوشیم
رهایی چاره اش در اتحاد است
بیایید ای کبوترها که باهم
همه پر وا کنیم، این چاره ی ماست
که پروا کردن از خودخواهی امروز
دوای این دل بی چاره ی ماست
یا گفت و گوی طوقی با موش در همان داستان:
»مرا قضای آسمانی در این ورطه کشید و دانه را بر من و یارانم جلوه کرد و در چشم و دل همه بیاراست تا غبار آن نور بصر را بپوشانید»
(همان، ص160)
به نرمی آن کبوتر قصه را گفت
ز پروازی که می کردند بالا
که دنبال غذا بودیم و خوردیم
ز نادانی فریب دانه ها را
همانی که به ما دانه نشان داد
به پیش چشم ما آن را بیاراست
غباری چشم ما را بست انگار
به ما هر چه رسید از ماست، از ماست
گاهی بر حسب متن جدید و ذوق شاعری، پیام های جدیدی هم در لا به لای اتفاقات و بازخوردهای قصه آورده شده است:
میان تنگناها عقل ما را
به سوی راه امنی می کشاند
درون دره هم باشیم، این عقل
به روی قله ما را می نشاند
یا:
پناهم عقل و تدبیر است حالا
و تنها چاره ی دردم همین است
که با نیروی عقل و قدرت هوش
در باز بلا را می توان بست
اما کوشش شده ساختار اصلی داستان و به خصوص مضمون ها و پیام های اصلی حفظ گردد و گاهی تفصیل و گاهی تخلیص در حکایات راه یافته است تا خواننده بهتر به پیام دست یابد.
در لا به لای قصه ها به عناصر داستانی برجسته ی هر قصه در متن اصلی به فراخور اشاره گردیده است تا خواننده با آگاهی و لذت بیشتری به مطالعه ی آن بپردازد. باشد که این مجموعه با ایجاد کنجکاوی در مخاطب، مسبب انگیزه ای گردد برای مطالعه ی اصل اثر ان شاء الله...
نمونهای از برگردان داستانها به زبان شعر
کبوتر و موش
داستان کبوتر و موش در کلیله و دمنه در وصف حال دوستان مخلصی آمده که هم در هنگام آسایش یار و معاشر یکدیگرند و هم در زمان سختی، دستگیر و غم خوار و مددکار همدیگر.
خلاصه ی داستان «کبوتر و موش» به این ترتیب است که:
روزی زاغی از بالای درختی دید که صیادی بر روی سبزه زاران دام گسترد و دانه هایی روی آن پاشید و دریک گوشه کمین کرد. از قضا یک دسته کبوتر که در آسمان پرواز می کردند، به طمع دانه، فرود آمدند و در دام افتادند.
سردسته ی این پرندگان که طوقی نام داشت، وقتی اضطراب پرندگان را دید، از آنها خواست که با همکاری و همدلی ، به فرمان او پر بگیرند و با این روش دام را از زمین کندند و اوج گرفتند. صیاد نیز در نهایت ناباوری به دنبال آنها رفت، با این امیدکه پرندگان سرانجام خسته خواهند شد و در زمین خواهند افتاد.
زاغ که در واقع، نماینده ی خواننده ای است که در پی پیام داستان می باشد، به دنبال این گروه رفت تا سرانجام این ماجرا را بداند، زیرا به گفته ی خودش، او نیز از پیش آمدن چنین اتفاقی، ایمن نیست و شاید او هم روزی دچار چنین واقعه ای بشود.
مطوقه که پی به تعقیب صیاد برد، به دوستان پیشنهاد کرد که به سوی آبادانی ها و درختستان ها پرواز کنند تا شاید از دید صیاد دور بمانند و او از آنان قطع امید کرده و برگردد. کبوتران چنین کردند و چون از چشم صیاد ناپدید شدند، او نا امیدانه بازگشت.
مطوقه کبوتران را به نزد موشی که از دوستانش بود، راهنمایی کرد تا درگشودن بندها از پاهایشان، آنها را کمک کند. موش با دیدن پاهای دربند دوست خود، پریشان شد و خواست که بندها را از پاهای او بگشاید ولی سردسته ی باوفا، از او خواست تا گشودن گره ها را اول از دوستانش شروع کند که مبادا از جویدن بندها ی طوقی خسته شود و دل به باز کردن بندهای دوستانش ندهد. پس موش چنین می کرد و کبوتران با تدبیر مطوقه و با نیروی اتحاد خود و دوستی عمیق بین مطوقه و موش از گرفتاری رهایی یافتند.
نتیجه گیری: با نیروی عقل و قدرت اتحاد می شود بر دشمن و مشکلات پیروز شد.
کبوتر و موش
به جایی سبزه زاری بود پر گل
درختان سایه ها گسترده بر آن
چو فرشی سبز بود آن دشت زیبا
و از هر رنگ، گل بر آن نمایان
در آنجا لاله های سرخ همچون
چراغی روی یک پا ایستاده
و درد دوری از خورشید، گویا
به دل های همه داغی نهاده
به روی شاخساری لانه ای بود
که زاغی زندگی می کرد آنجا
نشسته بود روزی روی شاخه
که صیادی شتابان گشت پیدا
به روی شانه هایش بود دامی
که پهنش کرد روی آن چمنزار
و پوشانید آن را زیر سبزه
به رویش دانه ها پاشید بسیار
کنار بوته ای گل رفت صیاد
و پنهان شد میان برگهایش
صبوری کرد تا بیند صبوری
چه گلها می دهد آخر برایش
ز روی شاخه زاغک ناگهان دید
در آن بالا کبوتر های زیبا
به دنبال غذا بودند و خوردند
ز نادانی فریب دانه ها را
ز اوج آسمان، با هم پریدند
کبوتر ها همه بر روی سبزه
برای خوردن هر دانه رفتند
از این سو شادمان آن سوی سبزه
ولی با هر قدم دیدند ناگاه
که پاهاشان به بندی شد گرفتار
گره می خورد پای هر کبوتر
که از آن دانه ها می خورد بسیار
کبوترها به زاری پر گشودند
که پاهاشان جدا گردد از آن بند
و سعی هر کدام این بود، خود را
به هر سختی رها از دام سازند
ولی با هر تلاشی بیشتر شد
گرفتاریّشان بر دام دانه
دل صیاد می شد شاد و خوشحال
گیاه صبر او می زد جوانه
میان آن کبوتر ها یکی بود
که دانا بود و « طوقی » بود نامش
به هنگامی که رو می کرد مشکل
قبول مرغ ها می شد کلامش
به یاران گفت طوقی: « سعی بی فکر
همانند چراغی رو به باد است
برای همدلی باید بکوشیم
رهایی، چاره اش در « اتحاد » است
بیایید ای کبوتر ها، که با هم
همه پر وا کنیم؛ این چاره ی ماست
که پروا کردن از خود خواهی امروز
دوای این دل بی چاره ی ماست.»
کبوتر ها به حرف رهبر خود
برای مدتی گشتند آرام
همه با هم دوباره پرگشودند
و کندند از زمین با یک دلی، دام
به پیش چشم های زاغ و صیاد
به بالا برده می شد دام، اکنون
چنان بالا که از چیزی که می دید
دل صیاد هم می شد پر از خون
و زاغ از شاخه پر زد در همان وقت
به دنبال گروهی مرغ و یک دام
که داند آخر این ماجرا چیست؟
چطور این قصه می گیرد سرانجام
کبوتر های هم دل، خسته گشتند
پس از پرواز با پا های در بند
به آنها گفت طوقی تا که با هم
به آرامی به پایین باز گردند
که «یاران زیر پاهامان درختی است
که موشی لانه ای دارد در آنجا
کلید بندمان در دست موش است
و من باید بیابم زود او را »
دوباره هم نوا گشتند مرغان
که در آنجا فرود آیند با هم
همه نالان و خسته، پای بسته
به امید رها گشتن از آن غم
میان دشت سر سبزی نشستند
و پاهاشان پر از زخم و پر از خون
صدا زد موش را، طوقیّ دانا
و موش از لانه زود آمد به بیرون
نشان می داد با غم، بندها را
برای موش، آن یار قدیمی
و موش از قصه ی آن دام پرسید
به دلسوزی و با لحنی صمیمی
به نرمی آن کبوتر قصه را گفت
ز پروازی که می کردند بالا
که « دنبال غذا بودیم و خوردیم
ز نادانی فریب دانه ها را
همانی که به ما دانه نشان داد
به پیش چشم ما آن را بیاراست
غباری چشم ما را بست انگار
به ما هر چه رسید از ماست، از ماست »
پس از آن موش خم شد پیش طوقی
رها سازد دو پای یار خود را
بلندش کرد طوقی، گفت:« ای دوست،
ز یارانم شروع کن کار خود را
که می ترسم مرا آزاد سازی
و از کارت شوی تو زود خسته
نمی خواهم که یارانم بمانند
پس از من مدتی در دام، بسته
بیا اول به حقّ دوستی مان
گره از پای یارانم جدا کن
جوانمردی کن ای یار قدیمی
تو اول دوستانم را رها کن»
پس از آن، موش با داندان تیزش
جوید از پای هر یک بندها را
به امّیدی که کی وا می کند او
دو پای نازنین با وفا را
و بند از پای طوقی هم رها شد
کبوتر را رهایی خوشتر آید
تمام بندها وا شد دوباره
به دستی که گره ها می گشاید.