کد مطلب: 246470
تاریخ انتشار: ۲۴ شهریور ۱۳۹۴ - ۱۴:۰۴
بازدید 3387
گفت و گو با مسعود آقای افتخاری، عضو قدیمی مرکز فرهنگی و هنری آوج

دیروز عضو کانون بوده و امروز رییس دانشگاه است و یادش نرفته که زمانی از مربی مرکز خواسته تا نامش را در کارتش بنویسد:مسعود آقای افتخاری ...

از مرکز فرهنگی و هنری آوج می گوید، دومین مرکز پرسابقه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان قزوین
خیلی از عضوهای قدیمی حالا دیگر پدر و مادر اعضای تازه هستند.....
 
 لطفا خود تان را معرفی بفرمایید :
به نام خدا، با تشکر از زحمات شما مربیان محترم که همیشه در مراحل فرهنگی تلاش بسیار داشته اید...
مسعود افتخاری هستم دانشجوی دکترای زمین شناسی دانشگاه تربیت مدرس قبلا چند سالی در آموزش و پرورش شاغل بودم، سپس مسوول راه اندازی دانشگاه پیام نور آوج شده و چندین سال است در سمت رییس دانشگاه پیام نور آوج مشغول به کار هستم .
در چه سال یا سال هایی عضو کانون بوده اید ؟
از دوره کودکی آنچه به ذهن‌مان می آید بعد از اینکه آرام آرام از محیط خانواده داشتیم جدا می شدیم به محیط کانون و جامعه راه پیدا کردیم و این باعث تغییراتی در افکار و ذهن ما و وارد شدن در فعالیت‌های جامعه و محیط بیرون از خانه شد  که خود این امر به ما کمک شایانی می کرد
من در سال 62-63 وارد کانون شدم تا 10-12 سالگی و حتی دوره‌ی راهنمایی حدود سال‌های 70-72  به کانون می آمدیم و از فعالیت‌های آنجا در زمینه‌های مختلف بهره مند می‌شدیم.
شیوه ی آشنایی و عضویت شما در کانون چگونه بود ؟
خواهر بزرگترم عضو کانون بود که بعدها مربی هنری شد، خودم در سال 62-63 وارد کانون شدم، و با خواهر بزرگترم به کانون آمدم و ثبت نام کردم و با شروع امانت کتاب فعالیت من آغاز شد و ارتباط من با کانون با امانتگیری کتاب بیشتر و بیشتر شد.
برای ما جاذبه کانون و کتاب هایش بسیار زیاد بود، چون کتاب در شهر آوج کم بود و کانون از لحاظ کتاب غنی بود . و از لحاظ ساخت کاردستی و همچنین برپایی نمایشگاه‌های خرید و فروش لوازم التحریر و کتاب و اسباب بازی که با تخفیف‌های ویژه‌ی زیادی همراه بود.
از همه بهتر، اردوهای یک روزه و چند روزه که می گذاشتند بسیار جذاب و خوب بود.
از روز‌های خوب کانون بگویید؟
خاطراتی که از کانون به یاد می آورم یکی این بود که در باغچه ای که خانم قهوه چی سبزی کاشته بودند ما به همراه ایشان شروع به وجین کردن آن می کردیم و از همه جذاب تر، کیک پختن بود که به وسیله‌ی عضو‌های قدیمی کانون انجام می گرفت و من هنوز مزه‌ی  خوب آن کیک های خانگی را احساس می کنم، ما در آن زمان بسیار خوشحال بودیم و همچنین سفال گری که در کانون می کردیم خیلی پرنشاط بود.
یکی از خاطراتم با دوستم محسن کریمی است چون در آن زمان کلاسی برای آموزش کاراته نبود ایشان رفته بود و کتاب های مربوط به آموزش کاراته را گرفته بود و در خانه تمرین می کردند و وقتی به کانون آمدند و گفتند که من کاراته بلدم، خانم قهوه چی از او خواستند که به ما هم آموزش دهد و او هم در کانون به ما کاراته آموزش می داد .چه خاطرات زیبایست و اولین کلاس کاراته من از آنجا آغاز شد .
یکی از خاطرات زیبای من :
یکی از مسابقات یا بازی‌های جذاب آن زمان ما بازی فکری آموزشی بود که بر روی سفال های یک در یک، حروف الفبا را نوشته بودند و ما باید با آنها کلمه می ساختیم که در مرحله آخر، ساختن کلمه به سختی انجام می شد .یادم می آید چند حرف باقی مانده بود که ما از آن حروف، به زور کلمه شاطر را درست کردیم و در آخر حروف های م، ی و ه باقی مانده بود که دوستم علی رضا گفت:شاطرم، شاطرمی، و در آخر شد شاطرمیه، ( با لهجه ترکی می‌شود عمو شاطر )
کدام یک از فعالیت های کانون را دوست داشتید ؟
کتاب خوانی را بسیار دوست داشتم و محوریت کانون هم کتاب خوانی بود و این امانت و برگشت کتاب بسیار جذاب بود و من کتاب های مذهبی مثل وفای به عهد و جنگ‌های حضرت علی (ع) را بسیار دوست داشتم
گاهی فکر می کنم. اگر به آن دوران برگردم بیشتر از آن زمان کتاب به امانت می‌برم . در آن زمان کتاب ، قبل از اینکه در داخل کتابخانه جابه جا شود، اعضا به امانت می بردند . و ما حتی کتاب هایی را که می خریدیم را به دوستانمان امانت می دادیم و در این بین کتاب‌های ژول ورن را خوب یادم هست و 99 در صد این کار مبادله کتاب را از کانون یاد گرفتیم .
کتاب خواندن بسیار بهتر از دیدن فیلم هایی است که از کتاب داستان درست کرده اند، زیرا که ما با خواندن کتاب آن را در ذهن‌مان تجسم می کنیم و این باعث رشد ذهن ما می شد . و آن زمان کتاب خواندن برای ما ارزش و نهادینه شده بود .
 خانواده شما درباره‌ی حضور شما در کانون چه نظری داشتند ؟
خانواده نظر مساعدی نسبت به کانون داشتند به خصوص خواهرم که یک زمانی به عنوان مربی هنری در آنجا فعالیت داشتند . مهم ترین نکته این است که ما وارد ارتباطات اجتماعی شدیم و ارتباطات اجتماعی ما خوب شد به طوری که خانواده آن را به طور محسوس درک کرده بودند و می گفتند شما با برادران دیگرت که به کانون نمی روند بسیار فرق داری و این فقط به خاطر وارد شدن به اجتماع از طریق کانون و کتاب خواندن بود .
با چند نفر از دوستان صمیمی خود ارتباط صمیمانه دارید ؟
علی رضا ابوالحسنی که الان دادستان دادگستری تهران هستند، علی رضا کریمی دکترای شیمی رییس هیئت علمی دانشگاه اراک، اصغر علمشاهی مدرس دبیرستان تهران در پونک، کریم کریمی کارمند آموزش و پرورش .این‌ها همه دوستان کانونی من هستند که هم اکنون هم ارتباط کاری و فکری با هم داریم، همه ی ما این پیشرفت‌ها را مدیون کانون هستیم .
اگر از شما بخواهم کانون را در چند جمله کوتاه معرفی کنید چه می گویید ؟
بیشترین بهره وری از کمترین امکانات، همان بحث هایی که کردیم کیک پزی، وجین کردن باغچه و فکر کردن درباره‌ی همه چیز که هیچ کدام آن ها بودجه زیادی نمی خواست
کار با عشقی که در وجود مربیان است همان باعث جذب کودکان و نوجوانان می شود چون کاری که با عشق و علاقه صورت می گیرد با هیچ چیز دیگری امکان پذیر نیست و در جایی که علاقه داشتیم کار بهتر صورت گرفته ولی در جایی که بودجه بیشتر خرج شده ولی علاقه‌ای نبوده هیچ فایده ای نداشته
بچه‌ها عشق و دلسوزی را درک می کنند ، باید به نیروی جوان  کشور بها داد و با عشق برای‌شان کار کرد.
مورد دیگری که مهم است، دادن فرصت در کنار نظارت است ، چون بی نظارت امکان دارد به بیراهه برویم و در کانون علاوه فرصت دادن نظارت هم صورت می گیرد .
چه خاطره ای از کانون در ذهن شما پررنگ‌تر است ؟
خاطرات که بسیار است یکی از اردوهای دوره من  اردو ی باختران بود، من آن زمان بچه بودم سال 63-64 و از همه اعضای اردو کوچکتر ، یادم است دوستم آقای کریم کریمی، یکی از اعضا ی مرکز بود که خانواده اش به او اجازه ندادند به اردو بیاید ولی خانواده من پذیرفتند و من به اردوی چند روزه باختران رفتم .
 زمان جنگ بود و ما در آوج هواپیما‌های عراقی را دیده بودیم ولی خیلی بالا بودند و فقط صدای آن ها را می شنیدیم ولی در باختران هواپیما از بالای سر ما رد شد رفت پالایشگاه کرمانشاه را زد و تا سه روز که ما آنجا بودیم آسمان پر از دود و سیاه بود ولی با آن حال، مردم به زندگی عادی خود ادامه می دادند . و این خیلی باعث تعجب ما بود ، در اردو مسابقه طناب کشی گذاشتند و درحالی‌که کرمانشاه میزبان بود و آنها بچه‌هایی قوی هیکل بودند ولی بچه های آوج کاری کردند کارستان و با کمک همدیگر توانستیم در این مسابقه برنده شویم
دیگر این‌که در اردو ما با چوب، کشتی و چیزهای دیگر می ساختیم و از همدیگر یاد می گرفتیم و آنچه یادم می آید این بود که ما در آنجا در چادر می خوابیدیم و پشه بسیار بود و من چون به یک پهلو می خوابیدیم وقتی از خواب بیدار می شدیم یک طرف صورتم پشه زده بود و هر که من را می دید می گفت :تو چرا به این صورت در آمدی  ؟ می گفتم آخه هیچ تکون نخوردم هر جوری که افتاده بودم همون جوری خوابم برده و..
و در حقیقت این یک زندگی چادر نشینی و نظامی بود که در آنجا به ما آموزش می دادند .
چه پیشنهادی برای انس بیشتر بچه ها با کانون دارید ؟
من چندین سال است از این کانون جدا شده ام باید بیشتر در این مورد فکر کنم .خود خواندن کتاب، کتاب خواندن چیز دیگری است در پرورش فکر و اندیشه کودکان .
می گویند کتاب های اینترنتی هم آمده ،ولی آنقدر که کتاب خوانی باعث رشد ذهن و خلاقیت کودک  و نوجوان می شود، این کتاب‌های اینترنتی نمی‌تواند آن اثر را برای آن‌ها ایجاد کند . خواندن کتاب و نشر آن و تشویق خانواده‌ها به کتاب‌خوانی بسیار خوب است و بنا به تجربه‌ی ما قدیمی‌های کانون کتاب و کتاب‌خوانی برای رشد و پیشرفت‌مان بسیار تاثیر داشت و بچه های آن زمان عطش بسیار زیادی در خواندن کتاب داشتند . ولی عطش خواندن در بچه های امروزی دیده نمی شود چه در مدرسه و چه در دانشگاه، آنقدر با کامپیوتر بازی می کنند که چشمان‌شان ضعیف می شود، می گویند ما اطلاعات بسیار زیادی داریم ولی اگر عمیق به آنها نگاه کنیم می بینیم فقط اطلاعات ظاهری دارند ولی با کتاب خواندن اطلاعات پایه‌ای و عمیق در بچه ها ایجاد می شود .
 و در پایان سخن آخر را هم به شما می سپاریم :
من آرزوی خیر برای شما و همکاران محترم‌تان دارم که در تربیت و پیشرفت بچه ها تلاش می کنید و بهترین خاطره من در کنار شما بودن وبه خوبی در خاطم هست که یک روز به شما گفتم در کارت عضویتم بنویسید مسعود آقای افتخاری و شما آن را نوشتید .
به نمایندگی از آن مجموعه دوستان که به کانون می آمدیم از شما تشکر و قدر دانی می کنم .
کانون یک محیط آرام بود، و در کل آرام بخش، ما در آن شرایط در محیط کانون قرار گرفتیم که این احساس و شادی را در هیچ جای دیگری ندیدیم و دوست دارم پسرم سجاد را هم به کانون بیاورم تا در کانون در خدمت شما باشد و این که ما می توانستیم بگوییم که در کارت عضو‌یت مان چه بنویسید فقط به خاطر ارتباط خوب و صمیمی بود که با شما داشتیم و خاطرات من در کاروان‌سرا (محل قدیمی مرکز آوج)بسیار خوب بود و الان هم که به آنجا می روم همیشه آن خاطرات به ذهنم می آید .
 و در آخر وقتی شماره ی شما را دیدم 2276 به سرعت به یاد گذشته و شماره‌ی کانون که نوشته بود 76 با آن  گوشی تلفن نارنجی رنگ، چون در آن زمان تلفن ها دو شماره بود .
اجرای گفت و گو:مهری قهوه‌چی :مربی مسوول مرکز آوج" و زهرا کریمی"مربی ادبی"