کد مطلب: 383889
تاریخ انتشار: ۱۶ آبان ۱۴۰۵ - ۱۹:۱۰
بازدید 11
امروز میهمانی خوشنام به کانون همدان آمد

در روزهایی که عطر غربت و مظلومیت حضرت فاطمه زهرا(س) در کوچه‌ پس کوچه‌های شهرمان پیچیده است، کانون پرورش فکری همدان میزبان میهمانی شد که سال‌ها در آغوش خاک آرام گرفته بود؛ شهید خوشنامی که نامش را نمی‌دانستیم، اما قصه آمدنش، دل نوجوانان را لرزاند و اشک را مهمان چشم‌هایشان کرد.

به گزارش روابط عمومی اداره کل کانون پرورش فکری استان همدان، امروز حال و هوای کانون همدان با همیشه فرق داشت و این فرق همه‌اش به میهمان عزیزی بود که قرار بود بعد از ظهر به مرکز شماره یک همدان بیاید؛ عزیزی که سال‌ها دور از خانه، دور از آغوش پدر و  مادرش و بی‌نشان در گوشه‌ای از این خاک آرمیده بود و حالا پس از سال‌ها می‌خواست میهمان دل‌های کوچک و بزرگ شود.

از همان ساعت‌های اول صبح، مرکز شماره یک کانون همدان رنگ نور و بوی گل و گلاب گرفته بود. همه در تلاش و تکاپو بودند که رسم میزبانی را خوب به جا بیاورند. هر کس مشغول کاری بود از نصب کتیبه‌ها و پرچم‌ها بر دیوارهای مرکز گرفته تا انداختن فرش‌ها و آماده کردن منقل و اسپند.

امروز میهمانی خوشنام به کانون همدان آمد

نوای مداحی با بوی باران در سالن کتابخانه پیچیده بود و ما هر کداممان زیر لب نوحه‌ای را زمزمه می‌کردیم و عجیب حال دل و چشم تر همه همکاران خاص و دیدنی بود.

عقربه ساعت می‌چرخید و به لحظه موعود و حضور میهمان نزدیک می‌شد. همه چیز کم کم مهیا شد؛ فقط مانده بود آمدن این میهمان ویژه خوشنام ...

نزدیک ساعت ۱۵ نوجوانان یکی‌یکی از راه رسیدند. چشم‌هایشان منتظر بود و دل‌هایشان بی‌قرار. دائم سوال می‌کردند و در مورد کارهایی که مربیان برای استقبال و پذیرایی از میهمان ویژه و میهمانان دیگر به آنها سپرده بودند با یکدیگر گفت و گو می‌کردند. قاری نوجوان قران را برای مبترک شدن مجلس قرائت کرد و بعد در حالی که نوجوان مداح کانون در حال مداحی بود، صدای دمام زنی و سنچ زنی از بیرون مرکز به گوش رسید. قلبها در سینه کوبیده شد؛ این صدا یعنی اینکه زمان آمدن میهمان خیلی نزدیک است؛ دقیقه‌ها به شمارش افتاده بودند.

امروز میهمانی خوشنام به کانون همدان آمد

صدای نوحه ماشین حمل میهمان از دور میدان باباطاهر با صدای سنچ در هم آمیخته بود. اشک‌ها بی‌اختیار تنها با شنیدن این صدا و مداحی محمود کریمی بر روی صورت‌ها جا خوش کرده بود.

نوجوانان پسر به صف ایستاده بودند و منتظر. میهمان ویژه را از ماشین پایین آوردند و این میهمان شهید بر روی شانه و دست نوجوانان با نثار گل‌های صلوات وارد کتابخانه شد و پیش روی نوجوانان قرار گرفت.

امروز میهمانی خوشنام به کانون همدان آمد

بچه‌ها همه به احترام میهمان روبروی او ساکت نشسته بودند؛ راوی دفاع مقدس در جایگاه قرار گرفت و برای این گوش‌های مشتاق و دل‌های بی قرار، قصه مردانی از جنس نور و ایثار را تعریف کرد و برایشان گفت که روزگاری این مردان هم‌سن‌وسال آنها بوده‌اند؛ نوجوانان و جوانانی که از خانه و خانواده خودشان دل بریدند و با دستانی شاید خالی اما قلب‌هایی سرشار از ایمان به سمت جبهه‌ها رفتند و به دفاع از سرزمینشان برخاستند.

راوی از روزهایی گفت که دشمن بعثی با کمک کشورهای دیگر علیه ایران می‌جنگید و شهرها را بمباران می‌کرد اما مردانی از دل این سرزمین برخاستند و مقابل دشمن ظالم ایستادند و مقاومت کردند و شهید شدند تا حتی یک وجب از خاک وطن به دست دشمن نیافتد.

امروز میهمانی خوشنام به کانون همدان آمد

او از جوانانی گفت که رفتند و سال‌ها هیچ نشانی از آنها پیدا نشد و مادرانشان روزها، ماه‌ها و سال‌های چشم انتظار برگشتن فرزندانشان بودند و جز قاب عکس‌هایی بر روی دیوار خانه و خاطره فرزندشان هیچ نام و نشان دیگری نداشتند. راوی جنگ و جبهه از شهیدانی گفت که گمنام رفتند، اما گمنامی‌شان هرگز به معنای فراموش‌شدنشان نیست.

راوی تابوت این شهید گمنام را به نوجوانان نشان داد که بر روی نوشته بود سن 18 سال- بدر- شرق دجله و بعد خطاب به آنها گفت که این شهدای گمنام هر از چندگاهی از دل خاک سر بیرون می‌آورند تا به ما یادآوری کنند که آرامش امروزمان به بهای چه فداکاری‌هایی به دست آمده است؛ می‌آیند تا غبار فراموشی را دلهای زنگ زده ما بزدایند و دوباره چراغ عشق به وطن و ایمان را در دل‌های تک تک مردم روشن کنند.

امروز میهمانی خوشنام به کانون همدان آمد

روایت و قصه این مردان چنان بچه‌ها را میخکوب کرده بود که انگار مشغول تماشای یک فیلم سینمایی هستند و بخشی از آن روزهای دور، همین‌جا و درست روبه‌روی چشم‌هایشان جان گرفته است. با نوای مداح میهمان، نوجوانان سینه‌زنی کردند و در سوگ میهمان آسمانی‌شان ارادت خود را نشان دادند.

بعد نوبت گل‌ها رسید؛ گل‌هایی از جنس محبت و عطر دست‌های نوجوان که بر روی تابوت ریخته شد. هر گلبرگ گل سرخ از طرف این نوجوانان سلامی بود از نسلی که سال‌ها پس از آن روزهای حماسه، حالا روبه‌روی یکی از قهرمانان گمنام سرزمینش ایستاده بود و بوسه بر تابوت قهرمانش می‌زد. فکر می‌کنم این نوجوانان وقتی سر بر تابوت گذاشته بودند با خود نجوا کردند که «آمدی و ما تو را شناختیم؛ حتی اگر نامت را ندانستیم.» چه کسی می‌داند در دل آن نوجوانان چه گذشت؟ شاید همان لحظه بود که فهمیدند گمنامی یعنی سال‌ها بی‌نشان ماندن در خاک اما در حافظه یک ملت جاودانه شدن.

امروز میهمانی خوشنام به کانون همدان آمد

این نوجوانان امروز خوب فهمیدند پشت آرامش امروز، قصه مردانی نهفته است که حتی نامشان را نمی‌دانیم اما زندگی‌مان را مدیون ایثارشان هستیم.

امروز در کانون همدان، یک شهید گمنام میهمان شد؛ او آمد، میان بچه‌ها نشست، اشک‌ها را جاری کرد، دل‌ها را لرزاند و دوباره راهی شد؛ اما مگر می‌شود میهمانی از جنس آسمان بیاید و ردی از خود بر جای نگذارد؟

شاید نام و نشانش را ندانستیم، شاید ندانستیم در کدام شهر و کوچه و خانه و محله بزرگ شده، مادرش چه صدایش می‌کرده و آخرین نگاهش به خانه و خانواده چگونه بوده است اما امروز در کانون همدان، نوجوانانی بودند که او را نه با نام که با تمام قلبشان شناختند.

شهید گمنام آمد و رفت اما اشک‌های نوجوانان و آن لحظه‌های ناب در ذهن و خاطر کانون ماندگار شد و قصه‌اش در دل نوجوانان این شهر ماند.

امروز میهمانی خوشنام به کانون همدان آمد

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha