رمان «باغ کیانوش» در مرکز 5 اردبیل نقد شد

نقد رمان«باغ کیانوش» در مرکز 5 اردبیل
مهدیه علیقلیزاده، مربی فرهنگی ـ داستان اگر خوب نگارش یافته باشد، داستان مردمی واقعی خواهد بود. داستان مردمی که اگرچه از زندگی جوشیده اند، صفات و خصوصیات و احساسات انسانی ایشان را تحت تاثیر قرار می دهد و به جنبش در می آورد و به این سو آن سو می راند.
رمان باغ کیانوش با توصیفاتی زیبا و تصاویر بصری قابل لمس از عروسی شروع می شود. نویسنده در همان فصل اول سطر دوم ما را با شخصیت اصلی داستان آشنا می سازد در ادامه با وارد کردن عباس به داستان، موضوع را برای ما روشن می سازد. در واقع می شود گفت نویسنده شروعی نرم و آرام داشته در ابتدا سعی دارد تا طبقه اجتماعی و فرهنگ مکانی را که داستان در آن رخ داده به خوبی بیان کند. دزدی از باغ کیانوش و هجوم در آغاز رمان چیزی است که نویسنده درگیرو دار توصیفها و گفت و گوها به آن می پردازد. در ادامه همین موضوع دیگری که به سالها قبل بر می گردد مطرح می شود و آن هجوم روسها به ایران و حضورشان در تپه اسب ها می باشد. در داستان اول که موضوع دزدی از باغ بود با سقوط هواپیمای جنگی عراق و نشستن خلبان با چترش در باغ کم رنگ می شود و رفته رفته خواننده درگیر حوادث و اتفاقات اصلی می شود که در باغ اتفاق می افتد.
این داستان در مکانی مشخص که باغ کیانوش است اتفاق می افتد این باغ در یکی از روستا های همدان است. شخصیت های این داستان حمزه شخصیت اصلی و عباس و کیانوش و خلبان عراقی است. دیگر شخصیتها را درشروع و پایان رمان به طور گذرا و لحظه ای می بینیم.
حمزه و عباس دو پسر نوجوانی هستند که در فاصله توصیفهای نویسنده گاه از نگاه حمزه و گاه از نگاه خود نویسنده و با طبقه اجتماعی و نوع رفتار آنها آشنا می شویم . ما دراین رمان با شخصیتهای کمی به لحاظ تعداد مواجه هستیم ولی بااین وجود به دلیل بجا بودن حضور آنها و سهم هرکدام درپیشبرد حوادث فرعی واصلی، تعداد آنها چندان هم محسوس نیست و درکناراین مسئله، حضور هریک از آنها مفید و موثر است تا جایی که هیچ شخصیت زایدی در این رمان به چشم نمی خورد. هیچ کدام از شخصیتها رفتارهای غیرعادی ندارند،گویی درخود داستان زندگی می کنند حالات و رفتارشان با توجه به موقعیتها و اتمسفر رمان طبیعی است و در واقع همین طبیعی بودن کنش و واکنش هاست که باورپذیری آنها را بالا برده است.
نویسده گاه به صورت مستقیم و گاه غیر مستقیم پرداختی زیبا بر روی شخصیتهای داستان دارد . عباس پسر پر شر و لجبازی است تاجایی که حمزه نیز هر از گاهی ناخود آگاه تحت تاثیر او قرار می گیرد . عباس جسارتی دارد که ناشی از دوران نوجوانی اوست و فکرهایی که بیشتر پسرهای نوجوان هم سن او درگیر آن هستند . نویسنده با این خصیصه عباس تاجایی پیش می رود که جسارتش باعث می شود جانش به خطر بیافتد. حمزه در کنار داستانی که خود شخصیت اصلی آن است در گریز های خود نویسنده، از ذهن حمزه تحت تاثیر داستان دوم نیز هست. تاجایی که با الهام از داستان دوم باعث به پاکردن آتشی در داستان اول می شود .
در کنار این دو شخصیت ،کیانوش صاحب باغ که حساسیت فوق العاده ای هم به باغش دارد قرار گرفته است. خواننده با کیانوش از نگاه حمزه و عباس آشنا می شود و در ادامه با حضور او در باغ و کمک کردنش به خلبان متوجه شخصیت اصلی او می شود. کلیه این شخصیت ها تک بعدی هستند و تحولی در آنها رخ نمی دهد. رفتارها و عکس العمل های شخصیت های داستان منطقی است.
همان طور که در موضوع رمان نیز به آن اشاره شد دو داستان بودن این رمان است. داستانی که در آن عباس و حمزه قصد دزدی از باغ کیانوش را دارند و با ورودشان به باغ با سقوط هواپیما و حضور کیانوش و خلبان عراقی در آنجا مواجه می شوند و داستان دوم که هجوم روسها به ایران و حضورشان در تپه اسب ها است .
 آمدن این دو داستان در کنار هم شاید شیوه ای خوب برای موضوع رمان باشد و در واقع فکر اولیه هر دو داستان را که مشترک و پر از حرف است به تصویر بکشد. اما همین مسئله در بخش هایی از داستان باعث شده تا از سرعت خوانش داستان کاسته و به فضاهای زیبایی که توصیف های خوب نویسنده آن را باعث شده لطمه بزند. البته این مشکل در بخش های مهیج رمان بیشتر از هرجای دیگر خواننده را آزار می دهد.
درگیر و دار زخمی شدن عباس و خطر اسیری خود حمزه و مشکلاتی که برای آنها پیش آمده دیگر موقعیتی مناسب برای طرح خاطرات پدربزرگ و یا رفتن به فکر و خیال برای حمزه نمی تواند پیش بیاید و این با منطق حاکم در کار همخوانی ندارد. این دو داستان با وجود اینکه نویسنده سعی داشته در درون هم باشند اما چندان به هم چفت نشده اند طوری که اگر ما بخش هایی از داستان دوم را خذف کنیم نه به داستان اول و نه به داستان دوم هیچ لطمه ای وارد نمی شود. یکی از همین بخشها فصل دهم است «چشم های من در تاریکی خوب می بیند»، «یا سرتان را بدزدید آدم است» همین مسئله باعث شده به پیرنگ رمان لطمه بخورد. اما دیگر بخش ها به استثنای مواردی که اشاره شد پیرنگ خوب و محکمی دارد.
دراین رمان موقعیتهای هیجانی بیشتری به چشم می خورد و مهمترین آنها ترس از حضورکیانوش در باغ، خطر دستگیری شخصیتهای اصلی داستان توسط خلبان عراقی، زخمی شدن عباس و راه نجات از دست خلبان می باشد که در تمامی فضاها خواننده را به هیجان وا می دارد.
داستان اول از زبان سوم شخص گفته شده، اما داستان دوم گاه از زبان پدر بزرگ که حضورش در خاطرات حمزه است و گاه از زبان خود حمزه به نقل از پدر بزرگ روایت می شود. از آنجای که این رمان دارای موقعیتهایی است که خواننده خود را به هیجان   می آورد و فضاهایی پر از تعلیق دارد، انتخاب این زبان برای گویش داستان را مناسب تر می سازد.
کلیه حوادث و اتفاقات آمده در این داستان جالب و خواندنی است.در کنار حوادث اصلی حوادث فرعی نیز در متن رمان قرار گرفته است طوری که با استفاده از این حوادث فرعی محیط داستان به نحوه بسیارزنده و جالبی به خواننده منتقل می شود. نویسنده با آوردن حوادث فرعی و بدون توسل به شرح و توصیف مستقیم خواننده خود را در متن رمان قرار داده است. عناصر و عوامل مناسب حادثه ساز در موقعیتهای مناسب گنجانده شده اند و همین مسئله نیز به گیرایی رمان کمک بیشتری کرده است . اما آنچه در این میان گاهی تمرکز و رشته افکار خواننده را به هم می ریزد گریز های حمزه به خاطرات پدربزرگ است تمامی این گریزها از تپه ی اسب ها که حوادث داستان دوم در آن رخ داده شروع می شود.به گونه ای که در مهیج ترین لحظه ها نیز متوجه شروع بی مقدمه و ناگهانی داستان دوم می شویم. این شروع های نا بهنگام البته در آخرهای رمان میتوانست جدای از بحث محتوایی آن با علامتهای خواص خواننده را متوجه خود کند مثلا تغیر فونت و یا تغییراندازه فونت و یا استفاده از اشکالی چون مربع و ...
موقعیتها و محیط های داستان در کنار گفتگوی شخصیت ها از نگاه نویسنده و گاه درگیر و دار حوادث به خوبی به تصویر کشیده شده است. شخصیتها با قرار گرفتن در محیط جدید و حضورشان در باغ با تمام وجود از زیباییهای آنها می گویند. گاهی از نگاه نویسنده آنچنان به جزییات مکان پرداخته شده که هر خواننده را با خود به فضای زیبای روستا می برد و این خود حاکی از این است که علی اصغر عزتی پاک بنا به گفته خودش روستایی است و هنوز هم فضای روستا در وجودش زنده است. توصیف های نویسنده از باغ و احساسات دو نوجوان حریص به میوه های آن باغ آنچنان خوب ترسیم شده است که هراز گاهی داستان را به یک خاطره نزدیک می کند. بیشتر توصیفهای این رمان در اختیار موضوع داستان است.تاجایی که ناخود آگاه به دو نوجوان این رمان حق می دهی که وسوسه باغ و میوه هایش شوند.
اما در برخی جاها توصیفات کش می آید و فضای رمان را بی روح می کند. توصیفهایی که از عروسی در شروع داستان آمده کمک زیادی به موضوع نمی کند و یا توصیف هایی که از کتانی های دو شخصیت به میان می آید. این توصیفها می توانست کوتاه باشد و سریع تمام شود. علی اصغر عزتی پاک گاه با به گفتگو کشیدن و گاه با واداشتن شخصیتها به عمل، شخصیت وخوی خصال آنها را به معرض تماشا می گذارد. او با ایجاد پندار واقعیت مخاطب را از فضا ی بیرونی جدا می کند و به فضای داستان می برد.
صفحه 22" عباس ایستاد زیر یک درخت زرد آلو . سرش را بالا گرفت و شاخه ها را خوب برانداز کرد. چند قدمی عقب جلو رفت و بعد شاخه ی پربار را گرفت و کشید پایین . زرد آلوهای زرد آمدند ایستادند جلوی صورتش دست برد و بزرگ ترین شان را کند ؛ زرد آلوی رسیده را لحظه ای جلوی چشم هایش نگاه داشت و بعد گذاشت توی دهانش . همان طور که آب زرد آلو را فرو می داد گفت : "مثل قند است !" خندید و شاخه را تعارف کرد به حمزه :" بفرما"
حمزه با نیش باز، پیش رفت و زردآلوی نارنجی ای را که نشان کرده بود،از شاخه کند. گذاشت توی دهانش و شیرینی آب دارش را فرو داد.
نثر روان در نوشتار به خواننده کمک می کندتا موقعیت ها و فضای داستان را درست درک کرده و درگیر اتفاقات داستان شده و به سرعت پیش برود. در دیاگوگ هاو در بیشتر توصیفهای داستان کلمات و ترکیباتی به چشم می خورد که خواننده را به زحمت می اندازد. گاهی نیز برای نشان دادن احساس و یا حالتی یک کلمه را دو بار تکرار می کند. این نوع نوشتار در شروع هر فصل که عنوان آن فصل نیز محسوب می شود نیز به چشم می خورد: عباس تندی نگاه کرد به دور و اطراف (صفحه 21)وقتی می خواست نگاهش را از دروازه بیرون بکشد ،سالار را دید (صفحه 11) حمزه نگاه به نگاه عباس دوخت (صفحه 93) عرق سرد از اطراف موهای پیشانی اش جوشیده بود (صفحه 76) خیره خیره (صفحه 11) زل زل (صفحه 90) صدای کوپ کوپ (صفحه 85) پس پس (صفحه 111) نگاه نگاه (صفحه 112) قرمز قرمز(صفحه 113) کوتاه کوتاه(صفحه 76) چلاق چلاق ( صفحه82 و64) و ... 
برای رمان نویسنده فصلهایی انتخاب کرده که وجودشان ضروری به نظر نمی رسید. چرا که فصل بندی بیشتر در رمانهایی اتفاق می افتد که حجم زیادی دارد و برای این رمان که150 صفحه های است فصل بندی چندان نیاز نبود. در کنار این فصل بندی ها عنوان هایی برای فصل ها انتخاب شده که نه تنها خواننده را به خوانش فصل ترغیب نمی کند بلکه باعث سردرگمی و مبهم ماندن فصل می شود.
این رمان برای گروه های سنی "د و ه " نوشته شده است اما به لحاظ زیبایی تصاویر و پرداخت نویسنده و نیز توصیفهای آمده در متن داستان گروه های سنی بالاتر نیز می توانند از خوانش آن لذت ببرند .  
 شیرین نعیمی فرد، مربی ادبی ـ نویسنده رمان( آقای عزتی پاک) به زیبایی در رمانش مشخص کرده که داستان از لحاظ مکانی مربوط به یکی از روستا های زیبا و سرسبز همدان می باشد. او به زیبایی تمام  مراسم  سنتی و محلی آن منطقه را بیان کرده و در بین مراسم عروسی نغمه زیبای جنگ و تجاوزگری راهم به میان آورده. ولی ای کاش چند کلامی هم از لهجه ی موجود آن منطقه حرفی می شد. مثلا ( به جای کلمه های ناکس و کره بز کلمات محلی آن منطقه را بکار می برد).
آقای عزتی پاک در ابتدا توصیف را سرلوحه ی کار خود کرده است موضوع رفتن دو نوجوان داستان را به باغ (کیانوش) هنگام عروسی پسر کیانوش و جزئیات جنبی آن را که در دو صفحه می توانست ارائه بدهد. به هفت صفحه می رساند و با این روش فصل اول رمان که صفحهات  9 الی 15 کتاب می شود را به پایان رساند.
 حلقه های چوبی مردها با وارد شدن چند جوان تازه نفس در باغ بزرکتر شد.دهل زن تکه چوبش را با شدت بیشتری روی دهل زد. مرد چوبی دستمال ابریشمی سفید راروی سرش تاب داد و شاد باش کشید.
مردان چوبی بایک ضربه پاهایشان را بالا می آوردند بعد می کوبیدند روی زمین.
در کل، انتخاب یک باغ بزرگ میوه و بردن دو نوجوان میوه دزد به درون باغ و متعاقبا رو به رو شدن آنان با صاحب باغ همگی می تواند تمثیل و تصویر اولیه ای از تجاوز به زمین دیگران باشد که همزمان با سقوط هواپیمایی جنگی عراق و فرود آمدن آن خلبان در باغ کیانوش نمونه ای واقعی و تلخ تر از تصویر اول است. ولی آقای عزتی پاک برای سرزمین دوباره از حمزه که در قالب نقل و قول های پدر بزرگش صحنه دیگری از تجاوز و بیگانگان به ایران (حمله ارتش روس) رابه عنوان سومین صحنه به رمانش اضافه کرده است.
توصیف در رمان (باغ کیانوش) در بعضی جاها زیبایی خاصی ایجاد کرده است. او با ایجاد این توصیفات هیجان و جذابیت را برای خوانندگان مخصوصا آن دسته از مخاطبان که در باغ یا فضای مثل باغ کیا نوش زندگی می کنند بیشتر مجذوب آن  می شوند.
وقتی که خواننده آن قسمت داستان راکه لا به لای شاخه های در حال میوه چینی و حتی خوردن میوه های رسیده و آبدار و شیرین هر مخاطب خودش را روی درختان و درآن فضا حس می کند و بسیار لذت می برد.
نویسنده جریان نقل قول های پدر بزرگ را به شکل غیر مستقیم نقل نمی کند. آن را از زبان خود پدر بزرگ نقل می شود نویسنده مثل اینکه با اینکار دوست دارد دو داستان را با هم تلفیق کند. او داستان تجاوز روس ها را زیا د با ز و بسته می کند.
موضوع دیگر که می توان به آن اشاره کرد این است که: نویسنده (علی اصغر عزتی پاک) از جملات گنگ، غیر قابل فهم و یا ابهام آمیز استفاده کرده. مانند جملات زیر (وقتی خواست نگاهش را از دروازه بیرون بکشد، سالار را دید در صفحه 11کتاب) (حمزه دوباره برگشت به صورت زرد پر از کک و مک عباس صفحه11کتاب) (حمزه گره سفت گلویش را قورت داد، صفحه 34کتاب) و یا بکار بردن کلمات جفتی مثل (چلاق چلاق یا تلیک تلیک) و به غیر از اینها کلمات جفتی دیگری مثل: (خش خش ،رفته رفته) را چندین بار در یک صفحه از این کلمات جفتی و تکراری استفاده کرده است.
نویسنده در بعضی ازجاها تشبیهات زیبایی را ارائه داده است مثل: (عباس راه افتاد به سمت نزدیکترین درخت که دانه های زردآلو مثل چراغ در لابه لای برگ هایش روشن بودند. صفحه 21)
وجود یک لحن طنز آمیز کم رنگ که به افراط هم کشیده نشده فضای داستان را دلچسب تر کرده است.
از لحاظ طرح رمان باغ کیانوش دو گانه است که در طرح اول نویسنده، شامل رفتن دو نوجوان به باغ و سررسیدن صاحب باغ و هم زمان با فرود آمدن خلبان عراقی و طرح دوم، که به اشغال درآمدن ایران توسط روسها و وقایع گذشته می پردازد.
به طور کلی رمان آقای علی اصغر عزتی پاک کاملا داستا نی و زیبا ست. از لحاظ استفاده از حواس پنجگانه بسیار موفق بوده است. نویسنده رمان را خوب شروع می کند و خوب به پایان می رساند. و از توصیف خیلی بیشتر از بیش استفاده کرده است.
رقیه پایبندی اصل و زهرا زحمتکش، گروه سنی ه ـ کتاب رمان باغ کیانوش نوشته آقای علی اصغر عزتی پاک در 150 صفحه و قطع مناسبی برای گروه سنی (د وه) نوشته شده است. جلد روی کتاب به رنگ آبی روشن با عکس چند درخت که پس از خواندن داستان متوجه می شویم باغی است که موضوع اصلی داستان در آن اتفاق افتاده است، بهتر بود تصویر روی جلد کتاب یک باغ باشد.
 اگر اسم کتاب با عنوان فصل اول آن یکی بود حس خوبی به آدم می داد. در پشت جلد کتاب که در واقع ادامه جلد است که به داخل کتاب برگشته است و می تواند به عنوان مقدمه ای برای کتاب باشد کاش خلاصه از کل کتاب بود چرا که با خواندن آن نوعی رغبت برای خواندن کتاب در ما به وجود می آید .
 فصل اول کتاب که با شروع داستان همراه است جذابیت خاصی دارد نویسنده داستان خود را با شادی در مراسم عروسی که اشاره به یکی ازسنت های ایران-همدان- شروع کرده است. این حس به خوبی ما را به خواندن کتاب راغب می کند و در همان ابتدا متوجه می شویم که عروسی بهانه ای برای وقوع حوادث دیگر داستان است .
 توصیف وضعیت ظاهری شخصیت های داستان به زیبایی بیان شده در توصیف شخصیت ها توصیف عباس با دانه های قهوه ای صورتش زیبا بود. پس از آن توصیفی که در نگاه حمزه از کتانی ها و طرز راه رفتن عباس دارد. این توصیف ها تصاویر خاصی از سن و حالات و قیافه شخصیت ها به آدم می دهد که با پیش رفتن در داستان آن تصاویر پر رنگ تر می شود .
 درنثر داستان بیشتر جمله های فعل ها قبل آمده بودند یعنی در آخر جمله نیامده بودند که این درک را در اولین بار خواندن سخت و مشکل می کرد وگاهی معنایی نداشت. بعضی از کلمات که معنای مشخصی نداشت در نثر داستان آمده بود که اگر چه مطمئنا نویسنده خود معنای آن را می دانسته و در خدمت محتوی داستان بود ولی باید درپایین همان فصل با علامت * نشان داده شده و توضیحی درباره آن ارائه می شد.
 تکرار همان کلمه مانند: شلان شلان باعث می شد که حالتی مبهم در ذهن پیش بیاید و ارتباطی را که با داستان برقرار شده بود خراب شود. کشش داستان زیاد بود و خواننده را از موضوع اصلی دور می کرد. علائم نگارشی تا جایی که من دیدم رعایت شده بود.
بهتر بود در صفحه بندی کتاب نام هر فصل، بر روی صفحه های همان فصل نوشته میشد. گفتن یک داستان در بین متن اصلی باعث شیرین تر شدن آن ایجاد رغبت در خواننده، برای ادامه دادن داستان می شد.
 ارایه ی توصیفات زیبا و تکرار و تشبیه زیاد، برای من خوشایند بود. اما شروع فصل ها مطلوب نبود و ارتباط خوبی با فصل قبلی اش نداشت. داستان پدر بزرگ حمزه خیلی شیرین و قابل تصور تر از داستان اصلی بود و من آنرا بیشتر دوست داشتم. معرفی نویسنده به همراه عکسی از ایشان که در آخر جلد کتاب آمده است خیلی شیرین و جذاب بود.
زهرا مهدوی، گروه سنی ه ـ باغ کیانوش عنوان رمانی است که علی اصغر عزتی پاک آن را نوشته است و در واقع نام همان مکان اصلی است که حوادث داستان در آنجا رخ می دهد.
آنچه در اولین قدم نگاهمان را جذب می کند، شکل ظاهری اثر و به تعبیری دیگر طرح جلد کتاب است. طرح روی جلد کتاب اهمیت ویژه ای دارد. مخاطب کتاب، در حین انتخاب کتاب به زیبایی بصری جلد کتاب توجه دارد زیرا عناصر متفاوتی طرح جلد کتاب را تشکیل می دهند که شاید بتوان گفت، بر اساس موضوع اثر تصاویری روی جلد قرار می گیرد. طرح جلد رمان باغ کیانوش تصویری نقاشی شده از هواپیمای جنگی است که گوشه ای از بال آن آتش گرفته و در پایین آن درخت یا درخت هایی بدون برگ دیده می شوند. اگر تصویر روی جلد واقعی و رئال بود ارتباط بیشتری می شد با آن برقرار میکرد و درختهایی که با توجه به داستان پر از میوه و برگ هستند. یا تصویر صورت عباس و حمزه و نگاههای کنجکاوانه و پر از ترس آنها. حال آنکه خود تصویر نه تنها گیرایی و جذابیت ندارد بلکه نوعی دل زدگی از خواندن و انتخاب کتاب را باعث می شود.
شروع داستان مهمترین قسمت داستان است چرا که اگر این قسمت خواننده را جذب نکند، دیگر هنر ها و ترفندهای نویسنده برای جذب خواننده موثر نخواهد شد. اما شروع این داستان مناسب است و علی اصغر عزتی پاک در این بخش موفق عمل کرده است. توصیف های شروع برای موقعیت داستان و مکان داستان زیبا بیان شده است. داستان از یک مراسم عروسی شروع می شود. عروسی که شخصیت های داستان مدت هاست منتظر آن هستند. مکان داستان روستایی از روستاهای همدان است . در همان آغاز داستان نویسنده تصویری واضح از مکان و موقعیت و شخصیت های داستانی به خواننده خود می دهد هر چند در این بخش گاهی شرح و توصیف زیاده از حد می شود ولی با این وجود به دلیل زیبایی که در توصیف به خواننده می دهد می توان آن را ندیده گرفت .
با تمام زیبایی هایی که در توصیف صحنه ها وجود دارد توصیفی که در صفحه 12 کتاب وجود دارد نیاز زیادی به برجسته کردن توصیف های کتانی ندارد و به داستان لطمه می زند. اگر برای نشان دادن طبقه اجتماعی آنها را خیلی برجسته کرده بازهم چیزی زاید است یک اشاره کوتاه نیز کافی بود .
در کنار داستانی که شخصیت های آن عباس و حمزه می خواهند به دزدی باغ کیانوش بروند با پیدا شدن یک میخ روسی در راه رفتن به باغ، حمزه از روایتی در مورد آن تپه صحبت می کند و با اشاره های بعدی در دیگر بخش های داستان متوجه می شویم که قرار است در این رمان با دو داستان رو برو شویم. یعنی داستانی که راوی آن سوم شخص و خود نویسنده است و داستان دیگری که راوی آن حمزه و نقل قولهای پدر بزرگ حمزه است .
در فصل اول صفحه 15 عباس از مادرش نقل می کند که هر موقع طایفه کیانوش عروسی می گیرند در بین آنها اتفاق شومی می افتد . این دیالوگ خواننده را به هیجان می آورد و او هرلحظه منتظر اتفاقی برای طایفه کیانوش می ماند.
در فصل دوم داستان علاوه بر اینکه باغ خیلی خوب توصیف شده است مزه میوه ها و بوهای برگ آنها نیز خیلی خوب است طوری که خواننده شیرینی زرد آلو را به خوبی احساس می کند . اما اینکه بخواهد زرد آلو و حتی آلبالو ها را در یک روسری بریزد و با خود ببرند قابل قبول نیست چرا که تا آن لحظه از همراه داشتن روسری صحبت نشده بود. اگر به فرهنگ لباس های استانها مراجعه کنیم بستن روسری به کمربیشتر در بین مردم کرد مرسوم بوده در حالی که با توجه به گویش شخصیتهای این رمان، آنها کرد نیستند.
داستانی که در قالب افکار حمزه و یا سخنان پدر بزرگش است بدون مقدمه شروع می شوند. حمزه هر موقع می خواهد داستان هایی که پدر بزرگش برایش تعریف کرده بود را بیان کند تمامی آنها و نقطه شروعشان تپه اسب ها است و این با اینکه اهمیت تپه ها را نشان می دهد ولی با این وجود روایت داستان دوم در نوبت های بعدی بدون مقدمه می باشد. تا جایی که حتی فصل دهم به طور کل به این داستان اختصاص داده شده است. در حالیکه فصل نهم با داستان اول پایان یافته و انتظار می رود که فصل دهم هم با همان داستان ادامه پیدا کند.اما بعد از خواندن متوجه می شویم که شرح داستان دوم بوده است .
آوردن فعل در وسط یا اول جمله نوعی حالت نوشتاری است که احساس می شود نویسنده سعی دارد به خواننده خود نزدیک شده و با او صمیمیت و ارتباط برقرار کند. اما همین مسئله باعث کندی در درک داستان و فضای آن می شود و ارتباطی را که درحین خواندن با داستان و حوادث آن برقرار شده از بین می برد و یا ضعیف می کند : خلبان رسید به کیانوش صفحه 57-
در آخر داستان حمزه خرمن ها را آتش می زند در واقع داستان دوم است که راه حل را به حمزه نشان می دهد و مشکل داستان دوم را با راه حل داستان اول حل می کند و هر دو داستان نیز حکایت از هجوم به ایران را دارد آخر داستان نیز ارتباط بین دو داستان را نشان می دهد .
شخصیت پردازی شخصیت های رمان کامل و روشن است تا جایی که حرکات و رفتار حمزه و عباس کاملا منطقی است دو نوجوان که در دوران نوجوانی می خواهند کاری انجام دهند که دیگران آنها را تحسین کنند چون هیچ کس جرات رفتن به باغ را ندارد .
رمان باغ کیانوش دارای فصل بندی های مختلفی می باشد که برای هر فصل عناوین مختلف انتخاب شده است. عنوان هر فصل خیلی کوتاه است و خیلی سریع از موضوعی به موضوع دیگر تغییر می کند. عنوانی که برای هر فصل انتخاب شده اند در برخی مواقع هیچ گونه ارتباطی با خود فصل و داستان آن بخش ندارد. این مورد باعث به وجود آمدن انتظاری خاص در مورد آن فصل می شود که وقتی این انتظار برآورده نمی شود ، منجر به سرخوردگی در مخاطب می شود. مثل چشم های من در تاریکی خوب می بیند،سرتان را بدزدید،آدم هست، محکم شدید محکم ، هیچ کس نیست همین ماییم ، من اگر جای حمزه بودم ،
در این کتاب در صفحه غلط تایپی است و بجای "عباس"،" عباش "تایپ شده است و در صفحه 103 خلبان "خبان " تایپ شده است. همچنین در نثر داستان برخی ترکیبات دیده می شود که به نوعی نه شاعرانه بلکه نثر خاصی است که از روانی نثر داستان کم می کند: حمزه برگشت به جسم هنوز پیچان کیانوش صفحه 56- در برخی جاها نیز یک کلمه دوباره پشت سر هم برای نشان دادن صدا و یا حالت و ... آمده است که تکرار بیش از حد این شیوه چنان مناسب نمی باشد: شلان شلان صفحه 57- چون بدون در نظر گرفتن محتوی و رمان بودن داستان ، بیشتر شبیه کتابهای گرده سنی پایین می شود .
نادیا سرداری و اسما شکوری، گروه سنی د ـ رمان باغ کیانوش رمانی است که با توصیف های زیبا و جالبش نه به صورت مستقیم بلکه خیلی نامحسوس خواننده خود را با دو جنگ" ایران و عراق" و "ایران و روس" آشنا می کند. داستان از عروسی شروع می شود و در پایان اتفاقی را که نمی شد حدس زد را به تصویر می کشد. این کتاب، کتابی است بسیار شیرین. نویسنده طوری از شخصیت ها و باغ و میوه ها و درختها صحبت می کند که هر کسی که کتاب را بخواند خودش را در آن فضا حس می کند.
آوردن دو داستان در کنار هم که به نوعی نویسنده سعی دارد آنها را به هم ارتباط بدهد در بعضی جا ها ارتباط خیلی خوبی دارند یعنی همدیگر را تقویت می کنند ولی در بعضی جا ها ورود ناگهانی به فضای داستان حمله روس ها باعث گیجی در خواننده    می شود.
کاش نویسنده محترم ارتباط خوبی را که دو داستان در اول باهم داشتند تا آخر ادامه می داد و برای ورود های ناگهانی به دوفضا چاره ای می اندیشید.
تصویر روی جلد کتاب بسیار ساده است.جذابیت ندارد. بهتر بود هم رنگ و هم طرح جلدش عوض شود. طرحی که برگرفته از هیجانات داخل کتاب باشد.
کلماتی در داخل داستان استفاده شده که نامفهوم هستند. نمی شود فهمید که مربوط به لهجه شخصیت های داستانی که اهل یکی از روستاهای همدان هستند، می باشد یا خود نویسنده زبانی خاص در نگارش داستانش به کار برده است. مثلا شلان شلان، چلاق چلاق عنوان هایی که برای فصل ها انتخاب شده ریشه ای نیستند یعنی ارتباط محکم و وقوی با آن بخش ندارند. در نگاه اول این احساس می شود که نقطه کلیدی آن فصل همان عنوان باشد اما پس از خواندن متوجه می شوی که تنها یک بخش بسیار ساده از گفتگو شخصیت ها و یا اتقاق ساده بوده است. کاش نویسنده عنوان هایی انتخاب می کرد که پس از تمام شدن فصل قبلی هیجان خواننده برای فصل بعدی دو برابر بشود.
اما آنچه که در باره این داستان بازهم می توان نوشت این است که توصیفات نویسنده از حالت ها، عمل ها و عکس العمل ها، فضای باغ همه و همه بسیار جالب است که متاسفانه این زیبایی را نوع نوشتاری از اوج به پایین می کشد