به گزارش روابط عمومی ادارهکل کانون پرورش فکری استان همدان، در پنجمین سفر از روایت یک روز تابستانی، این بار به کانون اسدآباد میرسیم؛ به خانهای آرام در میان درختان که پیش از آنکه کتابی به دستت بدهد، آرامش را مهمان دلت میکند.
مرکزی که در آن، کتاب، بازی، قصه، هنر و فرهنگ بومی در کنار مهربانی مربیان جریان دارد و کودکان میآموزند که برای شاد بودن همیشه به امکانات بزرگ نیاز نیست؛ گاهی یک حیاط سبز، یک تکه نان و پنیر، یک بطری نوشابه و چند دوست، برای ساختن یک خاطره ماندگار کافی است.

از در آهنی زرد رنگ که وارد میشوی، انگار هیاهوی بیرون و صدای بوق و عبور و مرور ماشینها آرامآرام پشت سرت جا میماند.
حیاط دلنشین کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان اسدآباد، با درختانی که سایهشان را سخاوتمندانه روی زمین پهن کردهاند، نخستین چیزی است که نگاهت را میگیرد. از میان سبزی درختان و گلها عبور میکنی و به کتابخانه میرسی؛ جایی که میزها و صندلیهای رنگی، انگار از همان ابتدا تو را به نشستن، ورق زدن چند کتاب، ماندن و خواندن آنها دعوت میکنند.

دورتادور کتابخانه، گلها و درختچههای سبز رنگ نفس میکشند و فضای سبز مرکز، کتاب خواندن را برایت به تجربهای دلنشین تبدیل میکند؛ اینجا جایی است که باید برای چند دقیقه درنگ کنی، فکر کنی و...اما اگر کمی بیشتر بمانی، میفهمی که زیبایی اینجا فقط در درختها و گلها نیست بلکه به مربیانی است که از جنس خود بچهها هستند؛ ساده، صمیمی و بیآلایش.

مربیانی که مهربانیشان را نمیشود فقط در کلماتشان پیدا کرد؛ باید آن را در نگاه نوجوانان و کودکانی دید که با خیال راحت وارد مرکز میشوند و نخستین چیزی که به استقبالشان میآید، لبخند مربی است.
بچهها شاید ابتدا به عشق مربی پا به این خانه بگذارند، اما خیلی زود کتاب، بازی، قصه، نقاشی و کاردستی هم بهانههای ماندنشان میشود.

در اسدآباد، نظم و شادی کنار هم نشستهاند
کانون اسدآباد از آن مراکزی است که برای هر چیزی زمانی دارد. وقت بازی، وقت قصه، وقت کتاب خواندن، وقت کاردستی، وقت گفتوگو و حتی وقت دورهمی با مادرها. در این مرکز، زمان ارزش دارد و مربیان تلاش میکنند این مفهوم را آرامآرام به کودکان یاد بدهند؛ اینکه هر لحظه میتواند فرصتی برای یاد گرفتن، ساختن، خندیدن و تجربه کردن باشد.
کودک میداند چه زمانی باید بازی کند و چه زمانی کتاب بخواند، اما هیچکدام از این لحظهها برایش شبیه اجبار نیست؛ چون برنامهها با زبان کودکی و با چاشنی خلاقیت پیش میروند.

در این میان، مربی مسئول مرکز، خود قصهای از جنس پژوهش و هنر دارد. او سالهاست به فرهنگ بومی، آداب و رسوم و قصههای مردم این سرزمین توجه کرده و تلاش کرده است بخشی از هویت فرهنگی اسدآباد را از میان روایتهای سینهبهسینه پیدا کند؛ قصههایی که شاید اگر ثبت نشوند، آرامآرام در هیاهوی زندگی امروز فراموش شوند.
عروسکهای بومی، یکی از ثمرههای همین جستوجو هستند؛ عروسکهایی که فقط یک اسباببازی یا یک اثر هنری نیستند. هر کدامشان قصهای دارند، پیشینهای دارند و بخشی از فرهنگ مردمان این سرزمین را با خود حمل میکنند.

مربی، این عروسکها را با مطالعه و دقت بازآفرینی کرده و حالا آنها را به کودکان معرفی میکند تا بچهها بدانند پشت هر نقش، لباس، عروسک و قصهای که از گذشته به آنها رسیده، تاریخی نهفته است. مربی به بچهها گفته که اصالت و هویت ما نباید زیر لایههای رنگارنگ فضای مجازی و زندگی مدرن گم شود. باید آن را شناخت، زنده نگه داشت و به نسل بعد معرفی کرد؛ تا کودک امروز بداند از کجا آمده، چه داشته و قرار است چه چیزی را برای فردا به یادگار بگذارد.

کتابهایی که دستبهدست میشوند تا به خانههای بیشتری برسند
در مرکز اسدآباد، دغدغه کتابخوانی فقط به قفسههای کتابخانه و اعضای حاضر در مرکز محدود نمیشود. مربیان با همفکری یکدیگر، طرح «دست به دست کتاب» را شکل دادهاند تا کتابها از دیوارهای کانون عبور کنند و به دست کودکانی در محلههای دیگر برسند.
در این طرح، کانونیاران هم پای کار آمدهاند؛ بچههایی که حالا سفیران کتاب و کتابخوانی شدهاند و کتابهای امانتی را به دیگر کودکان محله میرسانند. آنها کتاب را دست به دست میکنند تا قصه، در یک خانه متوقف نماند و از کودکی به کودک دیگر سفر کند.

بچهها هم با شوق و ذوق، بساط کتابخوانی را در محله برپا میکنند؛ دور هم مینشینند، کتاب ورق میزنند، قصه میخوانند و درباره آنچه خواندهاند با هم حرف میزنند.
اینجا کتاب فقط از قفسه بیرون نمیآید؛ راه میافتد، دستبهدست میشود و خودش را به خانهها و دلهای بیشتری میرساند.

خانهای که مادرها هم عضو آن هستند
کانون اسدآباد برای بسیاری از خانوادهها، فقط یک مرکز فرهنگی نیست؛ خانهای امن است. جایی که پدر و مادر با خیال آسوده فرزندشان را به مربی میسپارند؛ چون میدانند اینجا قرار نیست فقط چند ساعت از روز کودکشان سپری شود، بلکه قرار است چیزی به او اضافه شود؛ یک تجربه، یک مهارت، یک قصه، یک دوستی یا شاید خاطرهای که سالها بعد هنوز در ذهنش بماند و و مادرها هم بخشی از این خانهاند.

هر زمان که مربیان دست یاری دراز کنند، مادرها میآیند؛ از برپایی غرفههای فرهنگی و حضور در راهپیماییها گرفته تا ساخت دستسازههای حسینی و همراهی در برنامههای مناسبتی. اینجا همه برای یک هدف کنار هم میایستند؛ برای ساختن فردایی بهتر و ایرانی آبادتر.
شادی با سادهترین چیزها
شاید یکی از زیباترین درسهایی که بچهها در این مرکز میگیرند، همین باشد؛ اینکه برای شاد بودن، همیشه لازم نیست امکانات زیادی داشته باشی. گاهی یک دورهمی ساده در حیاط و سفرهای با نان و پنیر، میتواند به اندازه یک جشن بزرگ خاطره بسازد. گاهی یک بطری نوشابه میتواند وسیلهای برای بازی آب باشد و حیاط مرکز را پر از صدای خنده کند. اینجا بچهها یاد میگیرند شکرگزار داشتههایشان باشند، از سادهترین امکانات لذت ببرند و شادی را در کنار یکدیگر پیدا کنند.
و چه چیزی زیباتر از اینکه صدای خنده دخترها و پسرها در حیاط مرکز، میان صدای ورق خوردن کتابها، قصهگویی، نقاشی و ساختن کاردستی بپیچد؟

اینجا کانون اسدآباد است؛ مرکزی که شاید امکاناتش همیشه بزرگ نباشد، اما دلهای بزرگی دارد.
مرکزی که در آن یک درخت میتواند سایهبان یک قصه باشد، یک عروسک میتواند راوی یک فرهنگ، یک کتاب میتواند آغاز یک رؤیا و یک بطری ساده میتواند بهانهای برای خندیدن.

اینجا کانون اسدآباد است؛ خانهای که کودکان در آن فقط بزرگ نمیشوند، بلکه یاد میگیرند ببینند، بشنوند، فکر کنند، ریشههایشان را بشناسند و از زندگی، با همان داشتههای کوچک، بزرگترین شادیها را بسازند.
