کد خبر: 370478
تاریخ انتشار: ۲۸ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۵:۱۶
مربی کانون هرسین از خاطرات روزهای جنگ نوشت

مربی فرهنگی ادبی مرکز هرسین از خاطرات روزهای جنگ نوشت. با توجه به وقایع اخیر و حمله دَدمَنشانه رژیم غاصب صهیونیستی و آمریکا به کشور عزیزمان ایران و در پی آن شهادت رهبر معظم انقلاب و جمعی از هم‌وطنان عزیز و وقوع جنگ رمضان؛ علاوه بر اعضای مراکز کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان کرمانشاه که با هدایت مربیان خود به تولید محتوا متناسب با این ایام در قالب‌های مختلف پرداختند مربیان نیز در این زمینه فعال بودند.

به گزارش روابط عمومی اداره کل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان کرمانشاه، با توجه به وقایع اخیر و حمله دَدمَنشانه رژیم غاصب صهیونیستی و آمریکا به کشور عزیزمان ایران و در پی آن شهادت رهبر معظم انقلاب و جمعی از هم‌وطنان عزیز و وقوع جنگ رمضان؛ علاوه بر اعضای مراکز کانون استان که با هدایت مربیان خود به تولید محتوا متناسب با این ایام در قالب‌های مختلف پرداختند؛ مربیان نیز در این زمینه فعال بودند. در این راستا تهمینه ماوائیان مربی فرهنگی ادبی مرکز هرسین از خاطرات روزهای جنگ و حال و هوای روزهایش نوشت. 

"خاطرات روزهای جنگ"

نهم‌اسفندماه 
پرواز دختران معصوم مینابی، قلبم تکه تکه می ریزد. هر تکه وجودم پریشان جایی می‌رود و آرزوهای مادران آنها را می‌شمارد که برای بزرگ شدن دخترانشان چند هزار شب لالایی و قصه گفته‌اند و برای جگرگوشه‌هایشان چند بار ذوق کرده‌اند صدای پهبادها و هواپیماهای دشمن را نشنیده از هوش می‌روم و بی‌آنکه کسی برایم‌ نگران شود و آب قندی برایم آماده کند وحشت‌زده‌تر از همه ترس‌های کودکی‌ام (صدای بمباران باختران، را از آژیر رادیو کوچک پدربزرگم می‌شنوم و بچه‌های کوچه را به یادم می آورم که در پناه گاه خاکی محله‌مان‌ پناه می‌بریم و با هم می‌گوییم مرگ بر صدام... صدام باختران را بمباران کرد. و تصویر صدام در دنیای کودکی‌ام شبیه یک غولی که از دهانش بمب و آتش می‌بارد نقاشی می‌شد.)

روح به پرواز در آمده‌ام از وحشت پیامدهای جنگ دوباره به کالبد خسته‌ام برمی‌گردد و می‌فهمد که این جسم  نیمه‌جان هنوز وقت مردنش نرسیده و هزار مسئولیت به تن دارد.
دلهره امانم نمی‌دهد ارشیا کنارم است ولی آرشیدا مدرسه است.

تهران را زده‌اند نمی‌دانم‌ دقیقا کجا؟ اسرائیل و آمریکای لعنتی! 
وای مریم، علی، محمد، آرسام، فاطمه... جانم برای عزیزام در  تهران هزار تکه می‌شود و زبانم تند تند برای هر کدام صدقه‌ای می‌گذارد.

 وای بر من!
ایرانم‌، ایرانم... خدایا ایران را به تو می‌سپارم توی ذهنم‌نقشه ایران را می‌کشم و می‌گویم امام زمان حافظ ایرانم‌باش.
 
تکه‌های قلبم با هر آمار شهدا و به تعداد پرپر شده‌ها ترک تازه‌تری بر می‌دارد. مرگ بر جنگ بی رحم...

سحرگاه دهم اسفند ماه 
خبر شهادت رهبر شیعیان جهان تنها روزنه امید را در دلم تار می‌کند، سرم گیج می رود و نیمه جانم از وسط می‌شکند و بر زمین می‌افتم.
صدای بلند گریه پدرم، مادرم، خواهرم در سحر بچه‌ها را بیدار می‌کند و مجبورم شکسته بایستم تا نترسند.

جنگ ادامه دارد... مرگ بر جنگ مرگ بر متجاوز...

چهاردهم اسفند ماه 
عقربه‌ها از ساعت ۱۶ گذشته‌اند، صدای بمب‌های دشمن همه محله را لرزاند، پناه بچه‌ها می‌شوم. همسایه همه سال‌های زندگیم را زده‌اند.

همه شهر به سمت محله ما می‌دوند و  من در نگاه مردم شهرم، مهربانی و همدردی را می‌بینم. همه به فکر کمک‌اند.

 خانه‌ام، موزه جنگ شده است.
 تن دیوار خانه پر از ترکش است و سقف تکه تکه شده‌اش می‌دانم چقدر درد کشید و تحمل کرد تا فرو نریزد، در و پنجره‌ها با جیغ شیشه‌ها شکستند و شهادت دادند که جنگ بی‌رحم است.
خانه که هیچ، آسمان تمام محله سیاه و غبار آلود است. صورت‌های سیاه و خاکی همسایه‌ها را می‌بینم خداروشکر می‌کنم که همه زنده‌اند.
 عکس بچه‌ها که از دیوار افتاده‌اند، بهترین دارایی خاطراتم را با چمدانی از لباس‌های خاکی به عنوان ارمغان جنگ بر می‌دارم.

آسمان برای دردهای مردم شهرم یخ زده می‌گریست. دلم برای سقف خانه سوخت برا پنجرهای بی پرده‌ام که بر زمین افتاده‌اند امشب بدجور سردشان می‌شود.

جنگ ادامه دارد...

نوزدهم رمضان، خبری جهان را لرزاند 
دست خدا عیان شد 
خامنه‌ای جوان شد 

نوری در دلم زنده شد.
رهبر زنده است، ایران زنده است 

 به خودم نهیبی می‌زنم بلند شو دختر، یک عمر به خودت می‌بالیدی که پدرم مرا تهمینه نام نهاد، شیرزن ایرانی!
 بلند شو تو یک مادری، یک‌مربی، که چشم و دل صدها کودک به چشم و دل تو بسته است. قوی باش!

سلاحت را بردار، سنگر تو جای دیگر است. قلم و رنگ و کاغذ را برمی‌دارم.
قلمو را بر می‌دارم و برای پنجره‌های زخمی با گواش قرمز  پرده می‌کشم و تن زخمی دیوار را با خمیر کاغذ به هم می‌چسبانم و برایش قاب عکسی می‌کشم از بچه‌های خندان و خانه را دوباره با قصه‌های ایرانی و حماسه مردان و زنانش باید گرم کنم و خودم رقیب تمام وسایل تکنولوژی دنیا می‌شوم.
می‌نویسم از روزهای جنگ و قصه می‌گویم از تاریخ جنگ در ایران و حماسه‌های ایرانیان.

 من یک مربی‌ام و یک نویسنده، یک شیرزن لَک که بیست‌سال صدها کودک را تربیت کرده و برای خودشان کسی شده‌اند. امروز هم کودکان زیادی منتظرند که برایشان قصه بگویم و شعر و داستان زندگی بخوانم.
 و خوب می‌دانم که در این نبرد حق بر باطل پیروز است.

تهمینه ماوائیان مربی مرکز فرهنگی هنری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هرسین استان کرمانشاه

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha