کد مطلب: 382300
تاریخ انتشار: ۲۲ مهر ۱۴۰۵ - ۱۰:۵۴
«کوه جواهر»؛ داستانِ پشت‌صحنه ویترین‌هایِ جذاب

قصه‌های ماندگار معمولا جواب آماده به ما نمی‌دهند بلکه چیزی در ذهنمان می‌گذارند که سال‌ها بعد دوباره باز شود و «کوه جواهر» هم از همین جنس است.

محمدسعید پروینبه گزارش اداره‌کل روابط عمومی و امور بین‌الملل کانون بعضی فیلم‌ها را باید در دوران بچگی دید تا ترس و هیجان را حس کرد و بعضی‌ها را باید سال‌ها بعد دوباره دید تا فهمید چرا در ذهنت مانده‌اند؛ «کوه جواهر» ساخته عبدالله علیمراد از همین دسته است.

این فیلم از محصولات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که اوایل دهه هفتاد به سبک استاپ‌موشن و عروسک‌های دست‌ساز ساخته شد، اگر امروز دوباره ببینیمش، شاید دیگر مثل بچگی از عقاب و کوه تاریک و جواهرفروش پیر نترسیم، اما احتمالا چیزهایی می‌بینیم که آن روزها از چشم‌مان دور بود؛ قصه‌ای درباره فقر و ثروت، درباره وسوسه داشتن، درباره سواستفاده از آدم‌های ضعیف‌تر و درباره همان سوال قدیمی که آدم تا کجا حاضر است برود تا به چیزی که می‌خواهد برسد.

انتخاب استاپ‌موشن برای این داستان اتفاقی نیست. قرار نیست جهان فیلم شبیه یک دنیای انتزاعی و بی‌وزن باشد؛ همه چیز در آن جسم دارد. مغازه، زغال، جواهر، لباس، کوه، پرنده و خود آدم‌ها همه وزن دارند و انگار از همان اول می‌خواهد بگوید با جهانی طرفیم که چیزها در آن وزن دارند و آدم‌ها باید پای تصمیم‌هایشان هزینه بدهند.

عروسک اینجا فقط یک ابزار تکنیکی نیست؛ شخصیت دارد و دکور فقط پس‌زمینه نیست و خودش بخشی از جهان قصه است. فضای بازار، مغازه‌ها، کوه و عروسک‌ها یک حس قدیمی و آشنا دارند؛ انگار بخشی از قصه‌ای هستند که ممکن است پدربزرگ یا مادربزرگ کسی در شب‌های کودکی برایش تعریف کرده باشد. حتی اگر داستان را قبلا نشنیده باشیم، فرمش برایمان غریبه نیست و همین است که می‌گذارد از «ایرانی بودن» اثر حرف بزنیم، بدون اینکه ایرانی بودن را فقط در معماری و لباس بگردیم. «کوه جواهر» ایرانی است چون از جهان قصه‌های ایرانی تغذیه می‌کند؛ از بازار و استاد و شاگرد و پیرمرد و سفر و کوه و گنج و حیوان شگفت‌انگیز.

داستان از بازار شروع می‌شود؛ جایی که یک پسربچه فقیر در دکان زغال‌فروشی کار می‌کند و هر روز از کنار جواهرفروشی می‌گذرد و جواهرات درخشان پشت ویترین را می‌بیند. برای پسربچه‌ای که زندگی‌اش با زغال و سیاهی و کار سخت گذشته، کاملا طبیعی است که این درخشش وسوسه‌اش کند. او ثروت را نه به شکل عدد و حساب بانکی، بلکه به صورت یک تصویر می‌بیند: ویترینی پر از چیزهای زیبا که نشان یک زندگی دیگر است؛ زندگی‌ای که خودش ندارد. شاید همین یکی از دقیق‌ترین چیزهایی باشد که فیلم درباره فقر می‌گوید.

خبر ذخیره‌سازی شده توسط در تاریخ ۱۴۰۵۰۷۲۲-۱۰:۳۹

آدم فقیر فقط از نداشتن پول رنج نمی‌برد. او مدام با تصویر چیزهایی روبه‌رو می‌شود که ندارد. ویترین اینجا فقط یک شیشه نیست؛ مرزی است بین ۲ جهان. یک طرفش پسربچه‌ای ایستاده که باید کار کند، طرف دیگرش جواهراتی است که برای او نشانه یک زندگی بهترند و جواهرفروش دقیقا از همین میل استفاده می‌کند. به پسربچه پیشنهاد کار می‌دهد و او را با خودش به کوه جواهر می‌برد.

اولش شاید همه چیز شبیه یک فرصت رویایی باشد؛ جایی که سنگ‌های قیمتی فراوان‌اند و ثروت انگار دم دست است، اما کمی بعد معلوم می‌شود این ثروت چطور به دست می‌آید. جواهرفروش برای رسیدن به جواهرات، بچه‌ها را به خطر می‌اندازد؛ با حیله به کوه می‌فرستدشان و از عقاب برای رساندنشان به محل جواهرات استفاده می‌کند. آنچه در بازار به شکل زیبایی و ثروت دیده می‌شد، در کوه چهره دیگری پیدا می‌کند و شاید مهم‌ترین جابه‌جایی فیلم همین باشد: ما از ویترین وارد پشت ویترین می‌شویم. در بازار جواهر را می‌بینیم، در کوه هزینه جواهر را و اینجا است که «کوه جواهر» از یک داستان کودکانه ساده فاصله می‌گیرد و بدون اینکه بخواهد سخنرانی اخلاقی کند، به یکی از مسائل قدیمی زندگی اجتماعی اشاره می‌کند: ثروت همیشه داستان تلاش انسانی و شریفانه یک ثروتمند نیست؛ گاهی باید دید چه کسی هزینه‌ ثروتمند شدن دیگران را پرداخته است.

جواهرفروش خودش به دل خطر نمی‌زند؛ بچه‌ها را جلو می‌اندازد و همین جزئیات ساده، اگر امروز دوباره نگاهش کنیم، معنای سنگین‌تری پیدا می‌کند. قدرت فقط این نیست که کسی پول بیشتری داشته باشد؛ گاهی قدرت یعنی بتوانی خطر را از خودت دور کنی و بگذاریش روی دوش کسی که انتخاب‌های کمتری دارد. پسربچه فقیر دقیقا به همین دلیل انتخاب مناسبی برای جواهرفروش است؛ چیزی ندارد و وعده ثروت برایش جذاب است.

طمع را فقط در معنای ساده و آشنایش نمی‌بینیم

جواهرفروش لازم نیست با زور ببردش؛ کافی است رویای زندگی بهتر را نشانش دهد. اینجا است که فیلم درباره طمع هم حرف می‌زند، اما طمع را فقط در معنای ساده و آشنایش نمی‌بینیم. پسربچه اولش طماع نیست؛ فقط آرزو دارد از وضعیتی که در آن است بیرون بیاید و این تفاوت مهمی است. میل به بهتر زندگی کردن با طمع یکی نیست. مشکل از جایی شروع می‌شود که کسی این میل طبیعی را می‌شناسد و از آن برای بهره‌کشی استفاده می‌کند.

کوه جواهر را در فیلم نت تماشا کنید

اگر فیلم را فقط به این نتیجه تقلیل بدهیم که «طمع بد است»، بخش مهمی از پیام آن را از دست داده‌ایم؛ مساله پیچیده‌تر است. فیلم می‌پرسد چه می‌شود وقتی میل آدم به زندگی بهتر وارد چرخه‌ای می‌شود که در آن دیگران از همین میل سواستفاده می‌کنند. به همین دلیل، جواهرفروش از یک شرور معمولی مهم‌تر است. او هیولا نیست؛ بلکه انسانی است که می‌خواهد به هر قیمتی بیشتر داشته باشد، اما حاضر نیست هزینه این «بیشتر داشتن» را خودش بدهد؛ دیگران باید بدهند و همین است که ترسناکش می‌کند.

کوه هم این وسط فقط یک لوکیشن نیست. در قصه‌های قدیمی، کوه تقریبا همیشه جای ویژه‌ای دارد؛ آدم از زمین معمولی فاصله می‌گیرد، بالا می‌رود و وارد جهانی می‌شود که قواعدش کمی متفاوت است. گاهی بالای کوه خدا یا فرشته‌ای منتظر آدم است، گاهی اژدها و دیو و گنج، گاهی هم آزمونی که قرار است شخصیت قهرمان را عوض کند. در «کوه جواهر» هم کوه همین نقش را دارد. پسربچه وقتی از بازار جدا می‌شود و وارد کوه می‌شود، در واقع از جهان آشنای خودش بیرون می‌زند و وارد جایی می‌شود که نمی‌داند چه چیزی انتظارش را می‌کشد، اما نکته جالب اینجاست که گنجی که در کوه پیدا می‌کند، مهم‌ترین کشفش نیست؛ آنجا حقیقت جواهرفروش را کشف می‌کند. یعنی کوه، به جای اینکه فقط محل پیدا کردن گنج باشد، محل آشکار شدن حقیقت است و این با منطق قصه‌های اسطوره‌ای هم جور درمی‌آید.

خبر ذخیره‌سازی شده توسط در تاریخ ۱۴۰۵۰۷۲۲-۱۰:۳۹

در خیلی از روایت‌های کهن، قهرمان برای رسیدن به چیزی ارزشمند باید وارد جایی ناشناخته شود و با ترس روبه‌رو شود. چیزی که آخرش به دست می‌آورد فقط یک شیء نیست بلکه شناخت است. قهرمان بعد از بازگشت دیگر همان آدم قبل نیست و پسربچه «کوه جواهر» هم همین مسیر را می‌رود. با یک تصور وارد کوه می‌شود و با تصوری دیگر از جهان برمی‌گردد. قبل از سفر، جواهر برایش نشانه خوشبختی است؛ بعد از سفر، می‌داند که درخشش یک چیز به معنای ارزشمند بودنش نیست و این شاید یکی از انسانی‌ترین حرف‌های فیلم باشد.

در بخش‌هایی از داستان، عقاب هم مهم می‌شود. عقاب در فرهنگ‌های مختلف معمولا موجودی وابسته به آسمان و ارتفاع و قدرت است، اما در این فیلم شده وسیله‌ای برای نقشه جواهرفروش. جواهرفروش از طبیعت استفاده می‌کند تا هدف خودش را پیش ببرد و عقاب با همه ظاهر ترسناکش، آخرش لزوما دشمن بچه نیست. این نکته برای یک قصه کودکانه جالب است؛ فیلم به بچه نمی‌گوید هر چیزی که می‌ترساندت دشمن توست. اتفاقا کم‌کم معلوم می‌شود آنچه باید از آن ترسید، همیشه همان چیزی نیست که از اول ترسناک به نظر می‌رسد. ممکن است موجودی بزرگ و قدرتمند باشد اما دشمن نباشد و انسانی به ظاهر متمدن و محترم باشد، اما خطرناک‌ترین شخصیت قصه باشد. این جابه‌جایی نگاه در خیلی از قصه‌های قدیمی هم دیده می‌شود؛ جهان قصه لزوما بین آدم خوب و موجود غیرانسانی بد تقسیم نمی‌شود. رابطه مهم‌تر از ظاهر است و باید دید موجودات با هم چه می‌کنند.

در «کوه جواهر» هم آخرش همین رابطه است که نجات می‌دهد. بچه تنها با زور از موقعیتش بیرون نمی‌آید؛ با شناخت و هوش و ارتباط با دیگری راه نجات را پیدا می‌کند، بعد هم تجربه‌اش را برای دوستش تعریف می‌کند و نمی‌گذارد همان اتفاق برای او هم بیفتد. دوستی اینجا یک عنصر فرعی نیست. در جهانی که جواهرفروش همه چیز را به منفعت شخصی تبدیل کرده است، دوستی دقیقا در نقطه مقابلش می‌ایستد. دوستی یعنی دیگری فقط وسیله رسیدن من به هدفم نیست؛ یعنی جان و سرنوشت دیگری برایم مهم است. اگر خیلی ساده بگوییم، فیلم ۲ نوع رابطه با دیگری را روبه‌روی هم می‌گذارد: جواهرفروش دیگری را مصرف می‌کند، بچه با دیگری همراه می‌شود و همین تفاوت آخرش سرنوشتشان را تعیین می‌کند.

به همین دلیل «کوه جواهر» امروز هم ارزش دوباره دیدن دارد، نه فقط چون یادآور بخشی از تاریخ انیمیشن عروسکی ایران است، نه فقط برای نوستالژی نسلی که با کارهای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بزرگ شده، بلکه فیلم هنوز سوالی دارد که از بین نرفته است. چه چیزی واقعا ارزشمند است؟ جواهر؟ پول؟ زندگی بهتر؟ یا توانایی آدم برای اینکه در راه رسیدن به زندگی بهتر، دیگری را قربانی نکند؟ شاید بچه‌ها موقع تماشای فیلم بیشتر دنبال این باشند که بفهمند پسرک زنده می‌ماند یا نه، اما بزرگترها ممکن است جای دیگری مکث کنند: چرا جواهرفروش اصلا به چنین آدمی تبدیل شده است؟ چه زمانی خواستن بیشتر از یک میل طبیعی به طمع تبدیل می‌شود؟ چرا بعضی آدم‌ها حاضرند خطر را به دیگران بسپارند؟ و چرا ما معمولا فقط جواهرهای روی ویترین را می‌بینیم و کمتر به آنچه پشت ویترین گذشته فکر می‌کنیم؟ از این نظر، «کوه جواهر» فیلمی درباره جواهر نیست؛ فیلمی درباره قیمت جواهر است و شاید دقیق‌تر از آن، فیلمی درباره قیمت انسانیِ ثروت‌ها است.

خبر ذخیره‌سازی شده توسط در تاریخ ۱۴۰۵۰۷۲۲-۱۰:۳۹

هر چیزی که می‌درخشد ارزشمند نیست!

در پایان فیلم، کوه دیگر همان کوهی نیست که بچه اول داستان تصور می‌کرد، بازار هم دیگر همان بازار نیست، خود بچه هم عوض شده است؛ فهمیده هر چیزی که می‌درخشد ارزشمند نیست و هر چیزی که ترسناک به نظر می‌رسد لزوما دشمن نیست. این تغییر نگاه، همان چیزی است که یک قصه خوب باید به جا بگذارد.

قصه‌های ماندگار معمولا جواب آماده به ما نمی‌دهند؛ چیزی در ذهنمان می‌گذارند که سال‌ها بعد دوباره باز شود و «کوه جواهر» هم از همین جنس است. شاید به همین دلیل است که تماشای دوباره‌اش در بزرگسالی، بیش از اینکه فقط برگشتن به یک خاطره کودکی باشد، شبیه برگشتن به خود قصه است؛ به زمانی که هنوز می‌شد در یک کوه تاریک، یک عقاب بزرگ، یک جواهرفروش طماع و یک پسربچه فقیر، چیزهای مهمی درباره جهان آدم‌ها فهمید.

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha