بابا قول دادی امشب با هم ماه را تماشا کنیم

مژگان بابامرندی نویسنده، برنده جایزه کتاب سال و کارشناس انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در دل‌نوشته‌ای با عنوان «بچه‌های ماه» برای بچه‌های میناب نوشت.

به گزارش اداره کل روابط عمومی و امور بین‌الملل کانون، متن کامل دل‌نوشته مژگان بابامرندی نویسنده کودک و نوجوان، برگزیده جایزه کتاب سال ۱۴۰۴ و کارشناس انتشارات کانون برای کودکان مدرسه شجره طیبه میناب به شرح زیر است:

بچه‌های ماه

صبح بود. صبحی مثل همیشه. دم در کوله صورتی‌اش را برداشت و گفت: «الان است که بابا بوق بزند...» و خندید. پدرش بوق زد. دیرش شده بود. مینا عادت داشت دیر برسد. دم در ایستاد. نگاهم کرد و گفت: «بوس می‌دهی؟» از سر سفره صبحانه بلند شدم. پایم خیلی درد می‌کرد. بوسیدمش. پدرش باز هم بوق زد. می‌خواستم از پله‌ها پایین بروم. اما نمی‌توانستم. هیچ روزی نشده بود که تا دم در همراهش بروم. امروز چرا این‌جوری شده بودم. در را که بست سایه‌ای سرد از قلبم رد شد. دلم شور افتاد. از پنجره نگاهش کردم. او هنوز سوار نشده بود. در عقب ماشین را باز کرد. کوله‌اش را پرت کرد ته صندلی. از ایوان صدایش کردم. سرش را بالا آورد و خندید. دندان‌های یکی افتاده و یکی نیفتاده‌اش را هم دیدم. دلم تندتند زد. سایه‌ای سرد از دلم عبور کرد. چرا این‌قدر دل‌شوره داشتم؟ صدایش را می‌شنیدم: «بابا قول دادی امشب با هم ماه را تماشا کنیم» همیشه با صدای بلند حرف می‌زد.

من که از این چیزها سر در نمی‌آوردم. فقط دیشب فهیمدم که پسرم گفت تازگی‌ها یک غار توی ماه کشف کرده‌اند. یک غار بزرگ. مینا زود رفت دم پنجره و ماه را نگاه کرد.

پسرم غرغر کرد تا مینا رفت خوابید. رفتم تا پتو را رویش بکشم. آرام گفت: «عزیز، مامانم هم توی غارِ ماه است؟» وقتی نگاهم را دید گفت: «خب شاید باشد. فکر می‌کنم گاهی به ماه سر می‌زند!»

به پسرم تلفن زدم. گفتم: «با مینا شب درباره‌ی ماه صحبت کن. یادت نرود. زود هم بیا.»

سایه‌ی سرد توی دلم راه رفت. تپش قلبم شدیدتر شد. پسرم گفت: «حالش خوب بود؟»

گفتم: «خوب بود. اما نمی‌دانم الان چه‌طور است؟»

پسرم گفت: «نمی‌دانم چرا دلم شور می‌زند!»

هنوز گوشی را نگذاشته بودم که صدا آمد. پنجره‌ها لرزیدند. قلبم تا دهانم رفت و برگشت. صدا دوباره آمد. پنجره‌ها باز شدند و پرده‌ها تکان خوردند. یک عالم سایه‌ی سرد توی اتاق‌مان آمد.

تا دم مدرسه‌شان دویدم. اما مدرسه نبود. گم شده بود. پنجره‌ها نبودند. بچه‌ها نبودند. درخت‌ها نبودند. بابای مدرسه نبود. مدیر و معلم نبودند. فقط آوار بود. فقط گچ و سیمان و آهن بود. سایه‌های سرد همه جا بودند.

سایه سرد توی خانه‌مان راه می‌رفت. ماه را دیدم که از پنجره آمده بود نزدیک پنجره. صدای خنده‌ی بچه‌ها می‌آمد. صدای رود هم بود. من تک‌تک بچه‌ها را دیدم توی ماه بودند. ما را نگاه می‌کردند. من می‌دانم که تا ابد همان جا هستند و ما را نگاه می‌ کنند. جایی که دیگر خبری از هیچ جنگ و هیچ سایه‌ی سردی نیست.

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • ۲۱:۱۸ - ۱۴۰۵/۰۱/۱۸
    0 0
    😭😭😭دلم تنگه واسشون

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha