رمان«فقط بابا می تواند مرا از خواب بیدار کند» در مرکز 3 اردبیل نقد شد

نقد رمان« فقط بابا می تواند مرا از خواب بیدار کند» در مرکز شماه 3 اردبیل
مهین محمدزاده گروه سنی د ـ داستان از زبان یک شخصیت داستانی نیست بلکه از زبان یک شخصیت اصلی است که «بهنام» نام دارد و دو شخصیت فرعی که «آرمن» و «یاسمین» نام دارند است هر دو به نوعی معلول هستند، آرمن نابیناست و یاسمین نیز به گونه ای عقب ماندگی ذهنی دارد، اما شخصیت اصلی «بهنام» سالم و بدون نقص است. پدر او اسیر بوده و وقتی بر می گردد مثل «آرمن» نابیناست.
 داستان زبان ساده ای دارد، نوع نوشتار کتاب و تقسیم بندی آن نیز بسیار متفاوت با سایر کتابهای رمان است و می توان گفت کتاب«فقط بابا می تواند من را از خواب بیدار کند» را نمی توان با یک بار خواندن مورد قضاوت قرار داد.
بیشتر قسمت های داستان از زبان «بهنام» و «آرمن» است. در قسمت دوم داستان که از زبان«آرمن» نوشته شده است نوعی عدم تعادل وجود دارد و آن این است؛ دوستی یک جوان 22 ساله با یک نوجوان 13 ساله.
کل کتاب مانند یک نامه است؛ تمام اتفاقات روزانه را بهنام برای آرمن تعریف می کند و آرمن که از او بزرگتر است، به گونه ای راهنمایی اش می کند، می شود گفت کتاب شبیه دفتر یادداشت روزانه ی یاسمین، آرمن و بهنام است.
آرمن با خط بریل می نویسد زیرا که نابیناست و بهنام که بیناست چگونه می تواند نامه ی آرمن را بخواند یا در صورتی که فرض کنیم بهنام با خط بریل آشنایی دارد آرمن چطور از عهده ی خواندن نامه های بهنام بر می آید؟!
درباره ی شخصیت پردازی می شود گفت کار در خوری صورت نگرفته است زیرا خواننده نمی تواند ابعاد درستی از شخصیت های اصلی به دست بیاورد و تحلیل قابل قبولی از آنها ارایه دهد. به عنوان مثال به عنوان خواننده ی نوجوان نمی دانم قد و قواره ی بهنام چقدر است ؟ از چه رنگی خوشش می آید؟... هر چند ممکن است اینها به روند داستانی کار، اتباطی نداشته باشد ولی من دوست دارم بهنام را در ذهنم تصور کنم و اتفاقات را با حضور زنده ی او در خیالم ادامه دهم.
نویسنده، یاسمین را که معلول ذهنی است در زمره ی شخصیتهای فرعی مهم قرار داده و این نقطه ی مثبتی ست، زیرا نویسنده خواسته است تا بهنام و طرز فکر او را در ذهن مخاطب به چالش بکشد و درستی یا نادرستی بینش او را به محک می گذارد. بهنام از یاسمین بدش می آید چون یاسمین هم برای خودش رویاهایی دارد، رویای پدر داشتن، پدری مهربان مثل پدر بهنام نه بابا ابراهیم او.
با خواندن دل نوشته های یاسمین متوجه می شویم که یاسمین شخصیتی نسیت که بهنام فکرش را می کند، بهنام فکر می کند او چون عقب مانده است پس متوجه چیزی نیست، درک ندارد، در حالی که این طور نیست.
آرمن نیز شخصیتی دارد عاطفی و احساسی، با اینکه نابیناست طرز فکر خوبی دارد و بر خلاف بهنام فکر می کند. در قسمت پنجم رمان که از زبان آرمن است متوجه می می شویم که آرمن مسیحی است و بهنام مسلمان، یعنی دوستی یک مسلمان با مسیحی. اما پدر آرمن، همان ارزشهایی را مهم می شمارد که پدر بهنام و هم چون او دغدغه ی وطن دارد و چون مسلمانی شیعه مذهب امام حسین را دوست می دارد زیرا امام حسین و ارزشهای انسانی او مساله ای جهان شمول است و رای و فکر تمام انسانها از هر نژاد و باور و طبقه ای را در بر می گیرد.
در مورد نوع نوشتار کتاب باید گفت که شاید نویسنده دوستی نداشته داستانش حالت تکراری و عادی به خود بگیرد از همین رو با زاویه ی اول شخص مفرد بیان شود از همین روشرح حال هر کس را از بان خودش گفته است.
داستان هایی که زاویه ی دید اول شخص هستند باید در زمان گذشته نوشته شوند و هر قسمت این کتاب از زبان یک شخصیت است؛
یاسمین متوجه و شاهد بسیاری از اتفاقات است با اینکه بهنام همان بابای جوان و خوش تیپ را دلش می خواهد ولی یاسمین آرزوی داشتن همان بابای عینک سیاه بهنام را بر دل دارد. شاید بهتر باشد بگوییم که در واقع بهنام شخصیتی از خود راضی دارد و یاسمین درعین حال دختری بسیار ساده و مهربان است.
 نام داستان "فقط بابا می تواند من را از خواب بیدار کند"است اما نویسنده خیلی دیر به موضوع خواب بهنام اشاره کرده است. این کتاب به نظر منتقد از طرح و ایده ی خوبی برخوردار است و می توانست به رمانی بهتر از این تبدیل شود.
خدیجه محمدی آذر گروه سنی د ـ فصل اول کتاب "بهنام" است در حالی که در این قسمت نامی از بهنام برده نشده است و خواننده نمی داند که بهنام کیست؛ «صدای دایی می آید، مامان می گوید: چه شکلی شده بود...» همان طور که می بینیم با آمدن صدای دایی انتظار داریم حرف دایی را بشنویم که چه می گوید امام نویسنده بعد از آن حرف مادر را پیش کشیده در حالی که باید اول می گفت صدای دایی برای چه است؟ یا چه می خواهد می خواهد بگوید.
داستان از زاویه ی اول شخص مفرد نوشته شده و خوب روایت شده که اغلب با مقایسه ی قسمت های بهنام و آرمن به انتظار بهنام و عبور آرمن از خیابان فکر می کنیم که هر کدام، داستان های جداگانه ای هستند در حالی که اینگونه نیست و خواننده کمی سر در گم می ماند اما کم کم عادت می کند، در آشنایی آرمن با بهنام، اسم بهنام ذکر نشده و خواننده فقط می داند او با یک دانش آموز 13 ساله دوست شده است.
در قسمتی از رمان، شخصیت اصلی در حالی که در خانه حضور دارد و تمامی اتفاقات را بیان می کند اما ویژگی ظاهری مثل چاقی، لاغری، قد، وزن را بسیار خوب تعریف کرده به طوری که ما می دانیم خاله اش چاق است و این چاقی را با قل خوردن شکم گنده اش توصیف و تعریف می کند و این آمیخته با زبان طنز به کار برده شده، بهنام از یاسمین بدش می آید و این را نویسنده با تصویر طرز غذا خوردن او ، سراغ ریسه ها رفتن و آن ها را پایین آوردن نشان می دهد و یا با بیان اینکه همیشه از لباس ها و دست های او بوی بدی می آید به مخاطب القا می کند و یا حتی با بیان این نکته که بهنام نمی خواهد از جایش بلند شود چون هر جا برود یاسمین او را دنبال می کند در واقع شخصیت هر کس را با نوع رفتارش مشخص می کند طوری که یاسمین را عقب مانده نشان می دهد.
«این جا خیلی چراغانی و قشنگ شده است، کاش یاسمین هم درخت بود یاسمین من هستم» خواننده نمی فهمد که در این قسمت، داستان از زبان چه کسی روایت می شود! یاسمین یا چه کسی؟
گاهی اوقات از یاسمین می گوید و گاهی از بهنام به طوری که خواننده را سر در گم    می کند، خواننده نمی فهمد او در دفترش چه می نویسد، خواننده نمی داند چه کسی و چه چیزی دارد می نویسد؟
یاسمین، بهنام را دوست دارد و می خواهد با او به مدرسه برود، او از یاسمین بدش می آید و فقط با خاله و مادرش حرف می زند و مثل پدر یاسمین گاهی او را طوری نگاه می کند که انگار از اومی ترسد.
وقتی به یاسمین می رسد از زبان سوم شخص مفرد، حوادث روایت می شود، ولی به آرمن و بهنام می رسد از زبان خود آن ها روایت می شود. در بخش مربوط به یاسمین، نویسنده با زبان کودکانه مثلا «امروز گنجشک ها را دید فهمید که سردشان است، فهمید که آن ها هم بیچاره اند...» بهتر بود اتفاقاتی به آن می افزود، در بعضی از بخش ها، آرمن آرزوهای یک فرد نابینا را نشان می دهد و خواننده را به تفکر وا می دارد که قدر بینایی و چیزهایی را که دارد بداند و گاهی اوقات گفت و گوی بهنام و مادر را قاطی کرده، تا حدی که خواننده نمی داند مال کدام شخصیت است.
«مامان می دود دم در، میهمان ها می آیند و در را باز می کند، من هنوز پشت درم» پشت در ماندن بهنام برای من مفهوم نیست که بهنام خودش نمی خواهد داخل شود یا در برای او بسته است و این کدام در است؟ آیا خانه شان در دومی نیز دارد!
بهنام، بعد از آمدن میهمان ها وقتی پیر مردی را می بیند باور نمی کند که او پدرش است و می گوید که اشتباه شده، نویسنده هیجان او را با نشستن پشت در و کارهای دیگرش که با صدای مادر بلند نمی شود و می گوید که بابا می تواند مرا از خواب بیدار کند و انتظار می رود که پدرش مانند عکسش جوان باشد اما وقتی او را می بیند نمی خواهد به عنوان پدر خود قبولش کند، حتی صبح زود برای اینکه او را نبیند به خانه ی آرمن می رود.
نویسنده زمینه سازی کرده تا بتواند اتفاقات دیگر را به طور کامل شرح دهد و اطلاعات را کم کم می دهد، وقتی آرمن را می بیند به او می گوید که از دیدن پدرش خوش حال نیست و می گوید که چرا به جنگ رفته تا آن گونه برگردد!
اما یاسمین او را دوست دارد حتی خواب پدر بهنام را نیز می بیند که این علاقه را با رفتن به خانه ی آن ها مشخص می کند زیرا پدر بهنام با او خیلی مهربان است. ابراهیم پدر یاسمین او را دوست ندارد و دعوایش می کند.
بعضی از قسمتهایی که در مورد یاسمین نوشته شده مانند انشای کودکانه می ماند، یاسمین دچار تب می شود و پدر او را با مادرش به دکتر می برند، این اتفاق آغازی    می شود برای بهبود روابط پدر و دختر . در ادامه، مادر بهنام نامه ی آرمن را برای او    می خواند و ماجرای کودکی و ترک کردن او را می شنود به بزرگی پدر خودش پی    می برد و دیگر از او بدش نمی آید. در قسمتی گفته شده که بهنام قایم شده، مادر نمی داند او کجاست، پس از کجا می داند که او گریه می کند؟
یکی دیگر از اشتباهات نویسنده این است که زیاد زاویه ی دید عوض می کند، گرچه همگی از زبان اول شخص است، اما چون از زبان شخصیت های متفاوت بیان می شود خواننده را سر در گم می نماید.
سمیه لازمی گروه سنی د ـ اول داستان را به خوبی شروع نکرده است، اگر با توصیف های هوا یا صورت مادرش شروع می کرد بهتر بود گفتگو نسبت به توصیف بسیار زیاد است.
نویسنده باید توصیف می کرد که چگونه دایی گریه می کند، نویسنده می گوید دور و بر من هم پر از دستمال کاغذی های مچاله و خیس از عرق است، اما به دلیل وجود دستمال کاغذی های مچاله و خیس از عرق اشاره ای نکرده است.
نویسنده اگر به زبان ساده و امروزی می نوشت زبان داستانی خوبی می توانست خلق کند. رمان به صورت یک خاطره بیان شده است یعنی خاطره خود را برای مخاطب تعریف   می کند وقتی که گفت و گو پشت سر هم باشد و هیچ توصیفی نداشته باشد شاید برای دیگران بهتر باشد و از خواندنش لذت ببرد.
بخشهایی از این رمان به گونهای نوشته شده است که داستان در همان لحظه ی اول تمام شود و ماجرای شخصیت نابینا شروع می شود وقتی مخاطب این را می خواند ذهنش مشغول می شود که ماجرای انتظار پدر به پایان رسیده است و ماجرای دیگری شروع شده است.
در ادامه ی داستان مشخص می شود ماجرای انتظار پدر به پایان رسیده و ماجرای دیگری شروع می شود که دوباره باز انتظار پدر است. اگر اول داستان شاخه های بلند را توصیف می کرد و بعد می گفت که هنوز به خانه نرسیده ام باعث زیبایی توصیف می شد. وقتی نویسنده به درخت خرما اشاره می کند یعنی در شهرهای جنوب زندگی می کند که باعث آگاهی مخاطب می شود.
نویسنده می گوید: شمسی خانم ناهار می آورد ولی شمسی خانم می گوید که الان وقت عصرانه است!!
در این رمان از ضرب المثل هم استفاده شده است. شخصیت ها به خوبی مشخص نشده اند ولی حیاط، پنجره و درخت خانه را به خوبی توصیف شده است.
 وقتی که نویسنده ویژگی خاله را بیان می کند و می گوید که شکم گنده ای دارد و یا یاسمین لاغر وریزه میزه است خواننده می تواند با توجه به ویژگی که دارند هر یک از آنان را در ذهنش باز سازی می کند.
بیشتر قسمت ها به خوبی توصیف نگردیده است؛ چگونه بهنام از درخت بالا می رود و یاسمن را نجات می دهد یا در جای دیگر خاله چگونه آب قند هم می زند؟ عصبانی ست یا ناراحت یا اضطراب دارد؟
در این کتاب خاله و یاسمین نسبت به دیگر شخصیت ها بیشتر توصیف شده است. از توصیف های بسیار قشنگی استفاده شده تا درخت خرمالورا به ذهن مخاطب برساند.
نویسنده می گوید خاله سودابه، دایی، عمو فرید، شوهر خاله سودابه بر سر سفره نشسته اند و صبحانه می خورند بدون هیچ توصیفی که چگونه صبحانه می خورند، صدای قاشق ها در چای چگونه است!
در بیشتر قسمت های رمان کلمه ها ناقص اند و این نقص کلمات باعث می شود که خواننده مفاهیم زیادی را دریافت کند به نظر می رسد نویسنده در بیشتر قسمتهای این رمان خسته شده است و بدون هیچ توصیفی حرف خود را تمام می کند و مستقیم گویی می نماید.
در قسمت های گذشته یاسمن هیچ گفت و گویی ندارد و توصیف کمتری هم دارد، همانند این است که درباره ی ویژگی یاسمن صحبت می کند و باعث می شود که مخاطب ویژگی یاسمن را بفهمند ولی اگر توصیف بیشتر از گفتگو بود سبب می شد مخاطب از این رمان بیشتر خوشش بیاید.
در فصل های رمان بیشترین حوادث دور و بر آرمن رخ می دهد حال آنکه بهنام شخصیت اصلی است و گاه به نظر می آید که دایره ی واژگان نویسنده محدود است و صفی از کلمات به صورت تکراری روی هم تلنبار کرده است. نویسنده اغلب علاقه ی شدید فرزندان را به پدر و مادرشان نشان می دهد که چقدر فرزندان پدر و مادر خود را دوست دارند.
خام بابامرندی در به توصیف در آوردن و به تصویر کشیدن انتظار بسیار موفق عمل کرده است؛ با صدای رد شدن ماشین که بهنام می گوید: ای کاش جلوی خانه ی ما ترمز کند" و یا این انتظار کشیدن را به مخاطب وقتی که تلویزیون خبر آزاد شدن یک نفر را از زندان نشان می دهد، می فهماند.
نویسنده در این رمان، توصیف می کند که چگونه پدر بهنام از اسارت آزاد شده است به طوری که خواننده فکر می کند خودش در آن صحنه حضور دارد.
برخی از قسمت های رمان طوری نوشته شده است که به زندگی عادی انسان شباهت زیادی دارد و هیچ اتفاق خاصی در آن روی نداده است مثل حرفهای روزمره ی شمسی خانم. نویسنده در رمان فقط بابا می تواند من را از خواب بیدار کند گاه از جملات بسیار طولانی، گفتگوهای پشت سر هم و بی هدف که باعث خستگی خواننده می شود استفاده می کند و گاه ماجرا ها را نیمه تمام می گذارد و به سراغ اتفاقات دیگر می رود مانند این مساله که نویسنده نمی گوید بهنام چگونه با پدرش دوست می شود و دوست دارد که پدرش او را از خواب بیدار کند؟!
نویسنده ی رمان با به تصویر کشیدن برخی از رسم و رسوم های گذشته، آنها را زنده کرده است مثل؛ اسقند دود کردن، به تخته زدن و...
هم چنین در این رمان، ترس دانش آموزان را نسبت به ناظم، مدیر و معلم نشان داده شده است؛ چگونه هنگام تعارف کردن دستش می لرزد و یا موقع صحبت با معام به سرفه    می افتد که با زبانی غیر مستقیم نظام آموزش و پرورش را به نقد می کشد.
در قسمت آخر رمان از شب یلدا؛ طولانی ترین شب سال سخن به میان آمده است، این انتخابی آگاهانه توسط نویسنده است زیرا شب یلدا جایگاهی نمادین در این قسمت دارد و می خواهد بگوید که شب فاصله هر چند طولانی ولی نقطه ی پایانی دارد؛ بهنام که از اول به فکر پدرش بود و اینکه کی از سفر اسارت باز می گردد وقتی که پدر از سفر    می آید هیچ احترامی به پدر نمی گذارد. اصلی ترین مشکل این رمان، زمان است و مشکل توصیفی بسیاری دارد. اسم رمان از متن کتاب انتخاب شده است و خواننده به خوبی با آن ارتباط برقرار می کند و به خوبی نیز با طرح جلد هم خوانی دارد.
زهرا کریم زاده گروه سنی د ـ رمانی با موضوع جنگ و در واقع ضرر و زیان های یک جنگ است . شخصیت اصلی این رمان پسری به نام بهنام است و دو شخصیت دیگر که هر کدام مهم هستند آرمن و یاسمین که هر کدام زندگی خود را روایت می کنند.
زاویه ی دید کل رمان اول شخص می باشد نویسنده ی این رمان سعی می کند که این سه شخص یعنی بهنام و آرمن و یاسمین را به هم مرتبط کند و در این بخش موفق نیز بوده است به نحوی که آرمن یک پسر مسیحی است که از بهنام چندین سال بزرگتر است با او دوست می شود و یاسمین نیز که انگار همسایه ی دیوار به دیوار آنهاست.
 مشکل اصلی این سه نفر و دغدغه های خانواده هایشان فقط در اثر جنگ ایجاد شده است، مشکل شخصیت اصل، اسارت پدر و بعد کنار آمدن او با پدری نابیناست چرا که بهنام از کودکی پدرش را در قالب عکس نوجوانی او دیده و تصویر ذهنی او از پدر همان عکس در قاب است و بعد از رویارویی با او نمی تواند تصویر ذهنی اش فراموش کرده و تصویر تازه ای از یک فرد پیر شده و نابینا را بپردازد.
بعد از دیدار پدر لجبازی او آغاز می شود و سعی می کند که با هر چه در توان دارد با پدر بجنگد . شخص بعدی یاسمین است او دختر عقب مانده ای است که پدرش او را از همه قایم می کند و قبولش ندارد و آرمن پسری که مادرش پس از به دنیا آوردنش رهایش می کند و او نیز چون موقع تولد بر زمین می افتد نابینا می شود و با پدرش زندگی می کند، آنها مسیحی هستند و آرمن عاشق دختری به نام ملیناست ولی جواب منفی می شنود و از ابتدا خواننده بخشی که به آرمن بط دارد را با غم اندوه می خواند در این داستان می توان گفت که تعادل اولیه وجود ندارد چون از همان آغاز داستان همه منتظرند، منتظر آمدن پدر بهنام.
 گره افکنی های این داستان بسیار قوی هستند و چنین گره کوچک همواره با گره بزرگ که پا برجاست به وجود می آیند و در حالی که شخصیت اصلی با گره بزرگ و مشکل اصلی خود دست و پنجه نرم می کند، گره های کوچک داستان را می گشاید و به حل مشکلات دیگر می پردازد البته باید اشاره کرد که تنها این روند در زندگی شخصیت اصلی نیست بلکه در زندگی دیگر اعضای دیگر داستان؛ در زندگی آرمن و زندگی یاسمین نیز رواج دارد.
در این رمان توصیف بسیار ضعیف است یعنی در طی این مدت که شخصیت ها به مکان های زیادی می روند و با شخصیت های جدیدی آشنا می شویم که اصلا توصیف های در خوری ندارند و چون توصیف قوی وجود ندارد تصویر سازی خواننده نیز از مکان ها و شخصیت ها ناقص است.
 خواننده تا پایان رمان انگار چیزی را گم کرده باشد در جست و جو به سر می برد . نویسنده در این رمان بسیار تلاش می کند که خواننده را با دین و مذهب آرمن بیشتر آشنا کند و حتی بخشی را به کلیسا یعنی محل عبادت مسیحی ها اختصاص می دهد و در بخشی به مقایسه ی مسجد و کلیسا می پردازد و سعی می کند چیزی در نظر خواننده در مورد آرمن که شخصیتی متفاوت با دیگر اعضای رمان دارد مبهم نباشد و او را از طریق جنگ به دیگر اعضای رمان مرتبط می کند چرا که او نیز قربانی این جنگ شده است.
گفت و گو باید قوی باشد که هست و در پایان رمان، مشکل بهنام با پدرش به مرور زمان حل می شود و مشکل آرمن پس از دخالت مادر بهنام در حال حل شدن می باشد و اما مشکل یاسمین و خاله سودابه که بعدا به شخصیت ها اضافه می شود و مشکلش به دنیا آوردن دخترش مهتاب است و درد دنده ی پدر و عرق دست بهنام به صورت معجزه آسا حل می شود.
 وقتی خانواده ی هومن به سفر مشهد می روند و دعا می کنند و مشکلات همه حل می شود، هر چند نویسنده در این بخش اغراق می کند ولی معجزه شیوه ی خوبی برای حل مشکلات به صورت کلی است چرا که به گفته ی خود نویسنده صحن امام رضا (ع) پر از حاجت مند است که حتی بیشترشان مسلمان و ایرانی نیستند و حتی سنی نیز در بین آنها است. همه ی مشکلات این خانواده واطرافیانش حل می شود و در کل این رمان مطالب آموختنی وجالبی دارد و قوی بودن گره های داستان خواننده را جذب می کند واجازه نمی دهد رمان را رها کند.