دکترجواد محقق نیشابوری
شعر محصول نوعی بیان هنری است که با زبان ساخته می شود. این سخن _ اگر آن را بپذیریم _ به آن معنی است که در شعر جنبه هنری بر زبانی غلبه دارد.
دو ویژگی اثر هنری _ و در اینجا ادبی _ عبارتند از : زیبایی و چند بعدی بودن. بگذارید چند اثر مشهور هنری را به خاطر شما بیاورم تا این دو ویژگی را در آنها تداعی کنید.درهنر معماری – به عنوان نمونه- به مسجد شیخ لطف الله اصفهان اشاره می کنم. آیا این بنای با شکوه، فقط به این قصد ایجاد شده که سرپناهی برای نمازگزاران باشد؟ اگر چنین می بود ارتفاع آن نباید بیش از سه متر باشد چرا که این ارتفاع ، برای بلندقدترین نمازگزار هم کافی بود. این همه هزینه برای ستونهای بلند، طاق نماهای عظیم، کاشی کاریها و اسلیمیهای شگفتانگیز برای چه صرف شده است؟
آیا نه مگر قصد معماران و طراحان بنا علاوه بر کاربری مسجد، ایجاد شکوه و زیبایی در آن بوده است؟ در حقیقت این اثر هنری هم زیباست و هم چند بعدی. معمولاً در بدو امر کسی متوجه تمام ابعاد زیباشناسانه بنا نمی شود اما هر چه با آن بیشتر انس می گیرد رازهای پنهان و زیبای آن بیشتر خود را نشان می دهند. مثلاً با دقتی بیشتر میشود فهمید که رنگهای سبز و آبی به کار رفته در این بنا از سویی آرامش بخش و روح نواز است و از دیگر سو یادآور گنبد مینایی آسمان. یا کلافهای ریسمانوار دو سوی رواق که به رنگ آبی تند و پیچدار تا بالا کشیده شده است یادآور سماع عارفانه ای است که آدمی را از خاک به افلاک رهنمون می شود. خود این رمزگشایی التذاذی به بیننده می دهد که با هیچ چیز دیگر قابل قیاس نیست.
این ویژگی در دیگر آثار هنری نیز وجود دارد: در یک تابلو نقاشی، یک مجسمه، یک قطعه موسیقی و ....
اکنون اگر شعر را اثری هنری با ماده زبان بدانیم پیش از آنکه بپرسیم این شعر چه می خواهد بگوید خواهیم پرسید این سخن چگونه گفته شده است و سعی در کشف رازهای هنری آن داریم .
بگذارید یک رباعی مشهور از حکیم عمر خیام نیشابوری را از آن روی که کمتر کسی از ایرانیان و فارسی زبانان هستند که آن را نشنیده و یا حفظ نباشد، مورد بررسی قرار دهیم و با رویکرد هنری به آن بنگریم:
در گارگه کوزه گری رفتم دوش دیدم دو هـزار کوزه گویا و خمــوش
ناگاه یکی کوزه برآورد خــروش کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
این رباعی، چند جمله خبری ساده نیست که همشهری من خواسته باشد آن را در قالبی موزون و مقفی به شما ارائه دهد و فقط بگوید که " ای مردم! شما همه می میرید و خاک می شوید و ممکن است از خاک شما کوزه بسازند و .... پس ایام عمر را غنیمت بدانید و ......"
آری،این، هست. اما فقط، "این" نیست!
از نظر من این رباعی یک کلیپ سینمایی تمام عیار است. من هر وقت این رباعی را می خوانم در اصل به تماشای یک نماهنگ سینمایی شگفت انگیز و با شکوه می روم. برخی از جلوه های هنری این رباعی چنین است:
شاعر خبر می دهد که دیشب به کارگاه کوزه گری رفته است. این شروع یک تجربه شخصی و خبر معمولی است که هر کسی می تواند داشته باشد. هزارها بار کسانی چنین جمله ای را گفته اند که دیشب به کارگاه کوزه گری رفته اند و مثلاً کوزه ای خریده اند. تا اینجای کار ما با یک زبان خبری ساده و غیر شعری روبرو هستیم؛ البته اگر در همین مصراع بمانیم.
در مصراع بعد شاعر می گوید که هزاران کوزه دیده است که از طرفی گویا و از سویی خموش و ساکت بوده اند! تا این سخن را می شنویم متوجه می شویم که گوینده نمی خواهد خبری معمولی بدهد و اصولاً لحن او از یک زبان عادی و معمولی فاصله گرفته است و طور دیگری حرف می زند. اینجاست که توجه ما به سخن او جلب می شود و می خواهیم ببینیم این حرف تازه و عجیب چیست؟ چگونه کوزه ها حرف می زدند درعین اینکه ساکت بودند! شعر از همین جا آغاز می شود. این نوعی آشنایی زدایی در زبان است که از مصالح شعر و هر هنر دیگر محسوب می شود. ما از اینجا وارد هنر شعر شده ایم.
وقتی مصرع دوم، نظر ما را متوجه این نکته می کند که شاعر نمی خواهد یک خبر معمولی بدهد؛ نظرمان در مورد مصراع اول هم عوض می شود و دوباره آن را می خوانیم و در می یابیم که این کارگاه کوزه گری یک نشانی و مکان مشخصی ندارد و می تواند هر جایی باشد که تعدادی کوزه درآن قرار دارد. حتی می تواند همین کارگاهی باشد که من بعد از هزار سال در میبد یزد یا لاله جین همدان و یا هر جای دیگر می بینم. در مورد "دوش" هم همین مساله صدق می کند و لزوما دیشبِ همان روزی نیست که خیام نیشابوری این رباعی را سروده است بلکه می تواند نمادی باشد از همه شبها و روزهای پیشین. شبها و روزهای پیشین شاعر و نیز من که پس از هزار سال آن را می خوانم. "دوش" یعنی زمانی در گذشته که در آن یک تجربه اتفاق افتاده است.
"دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش"؛ خموش بودن کوزه امری واضح است چرا که کوزه یک شیء صامت و ساکت است اما گویا بودن آن تصور ذهنی شاعر است که آن کوزه در عین سکوت با او رازهایی نگفته بیان می دارد.
اما نکته زیباتر در مورد گویا بودن کوزه ها،حالت سر کوزه است که مثل یک دهن باز در حال فریاد زدن است. پس گویا بودن کوزه از سویی تصور ذهنی شاعر و از سوی دیگر، شباهت دهانه کوزه و دهان انسان است.
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش: کوزه ها در اینجا جان گرفته اند و هر یک با شاعر پریشانحال ما در این کارگاه سخن می گویند و یکی از آنها (در تصور شاعر) ناگهان خروشی برآورده است تا نکته ای مهم را به شاعر – که تصور می کند غافل است- بگوید:
" کو کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش" ای خیام! همه آنها که در کار ساختن این کوزهها نقش داشتند اکنون کجایند؟! آری، آنان مرده اند و خاک شده اند و از خاکشان کوزه ساخته اند. پس هشیار باش تو نیز چنین سرنوشتی داری! "کو کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش" ، خوب بنگر! همین کوزه ها که درکارگاه، کنار هم ردیف شده اند روزگاری انسانهایی بوده اند.....
و می توان تصور کرد که خیام به یک یک کوزه ها اشاره کرده و در دل گفته است: کوزهگر، کوزهخر، کوزه فروش،کوزهگر، کوزهخر، کوزهفروش، کوزهگر ...
واقعاً رباعی شگفت انگیزی است و من سالهاست آرزو دارم که نماهنگ سینمایی این رباعی ساخته شود تا معنای واقعی و وجوه چندگانه هنری هر یک از مصرعها واضح تر شود و مردم با خواندن این رباعی به تماشای ذهنی همه این وجوه هنری دعوت شوند.
به نظر می رسد اکنون این جمله جان دیگری می گیرد که : " شعر محصول نوعی بیان هنری است که با زبان ساخته می شود."
والسلام
