کد خبر: 214354
تاریخ انتشار: ۴ دی ۱۳۹۱ - ۱۱:۵۵
بازدید 2250
«فقط بابا می­تواند من را از خواب بیدار کند»

نقد کتاب
 
«فقط بابا می­تواند من را از خواب بیدار کند»
رمان نوجوان «فقط بابا می­تواند من را از خواب بیدار کند» اثر مژگان بابامرندی در 271 صفحه و قطع وزیری از مجموعه رمان­های نوجوان امروز در انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان روایتگر داستان زندگی سه نوجوانی است که خواسته یا ناخواسته از جنگ آسیب دیده­اند و مسیر زندگی­شان به گونه­ای دستخوش این رخداد شده است.
 از ویژگی­ بارز کتاب پرداختن به برخی از مظاهر جنگ و دفاع مقدس است که تا به حال در کتابهای نوجوان کمتر به آنها پرداخته شده است. در بیشتر کتاب­های دفاع مقدس با ژانرهایی روبه رو هستیم که دربارۀ خود جنگ و متن حوادث آن نوشته شده­اند و یا به تقدیس شهدا و ذکر رشادت­های رزمندگان و فرماندهان جنگ پرداخته­اند، امّا نویسنده کتاب «فقط بابا می­تواند من را از خواب بیدار کند» این بار به سراغ سوژه­هایی رفته که کمتر مورد توجّه بوده­اند، یعنی حوادث پس از جنگ و حواشی آن.
به عنوان نمونه پسر نوجوانی که پدر اسیرش را ندیده و در رویاهای کودکانۀ خود تصویری زیبا و دوست داشتنی از او ترسیم کرده، زمان آزادی پدر با مردی لاغر و تکیده و رنجور مواجه می­شود و این دوگانگی روح و روان او را به هم می­ریزد و کنار آمدن با این قضیه را برایش دشوار می­سازد و سبب می­شود تا مدت­ها نتواند ارتباط عاطفی خوبی با پدر برقرار کند. از سوی دیگر نویسنده با هوشمندی سوژه­های فرعی دیگر را نیز در کنار سوژه­ی اصلی مطرح کرده که بر جذابیت و کشش داستان افزوده است.
 
شروع داستان: نویسنده در فصل اول کتاب با توصیف حرکات و حالات مادر، دستهای خیس عرق بهنام که نشان دهنده استرس و فشار درونی است و... فضای انتظار را برای خواننده ترسیم کرده است و با بیان اصطلاحاتی همچون مرز خسروی، قرنطینه اسرا و اسارت که از زبان دایی بیان می­شود به زمان بازگشت آزادگان سرافراز به میهن عزیزمان اشاره می­کند. «نشسته­ام توی اتاق. مامان نشسته است توی حیاط. نمی­دانم چند روز است از جان حیاط و دم در چه می­خواهد. .. انتظار دارد بابا بگوید، منم باز کن که انتظارت تمام شد. من آمدم؛ امّا ..» (صص،9 و10)
 
طرح داستان: از نظر پیرنگ داستان آن­گونه که مورگان فورستر در تعریف داستان بیان می­کند: «داستان نقل وقایع است به ترتیب توالی زمان برای مثال ناهار پس از چاشت و سه شنبه پس از دوشنبه و ... و بر همین منوال، داستانی که واقعاً داستان باشد باید واجد یک ویژگی باشد: شنونده را بر آن دارد که بخواهد بداند بعد چه خواهد شد.» پیرنگ داستان «فقط بابا می­تواند من را ا ز خواب بیدار کند» هم با رعایت قانون توالی در داستان از چند بخش تشکیل شده: معرفی شخصیت بهنام، آرمن و یاسمن؛ آماده سازی خانه و انتظار اعضا برای ورود پدر؛ ورود پدر و عدم پذیرش بهنام و کنار نیامدن با نابینایی او و در نهایت قبول واقعیت از طرف بهنام. در  بخش آغازین پیرنگ نویسنده به مقدمه چینی برای رسیدن به نقطه عدم تعادل می­پردازد، به این صورت که ابتدا زمان و مکان قصه و شخصیت­های اصلی و فرعی را به خواننده معرفی می­کند، سپس به کمک شخصیت آرمن به زمینه چینی برای کنش داستان می­پردازد و بهنام درگیر نابینایی پدر می­شود و در نهایت آخر داستان با ورود پدر به زندگی اجتماعی بهنام و دعوت از او برای شرکت در مراسم مدرسه و مسافرت و ... کشمکش راوی اصلی داستان حل شده و به اصطلاح «گره گشایی» صورت می­گیرد و بهنام واقعیاتی را که پیش از این با آنها به مخالفت برخاسته بود، به عنوان ارزش می­پذیرد. «می­رویم حرم. هوا تاریک است. خیلی هم سرد است. پای چراغ برق که می­رسیم، اسم خیابان­ها را می­خوانم. این جا هم نام خیابان­هایش نام شهداست ... من چرا قبلاً اینها را ندیده بودم؟ پس بابای من تنها نیست. زیارت می­کنیم. می­رویم توی حیاط. هوا روشن شده است به کبوترها گندم می­دهیم. برای بابا رنگ کبوترها را توضیح می­دهم. می­گوید: چقدر قشنگ توضیح می­دهی!» «ص،220»
 
زاویه دید: از نظر زاویه دید کتاب روایتی چندگانه دارد و از آنجا که نویسنده علاقه نداشته داستانش حالت تکراری و عادی به خود بگیرد، زاویه دید اول شخص را برگزیده است. بدین گونه که فصل­های کتاب با سه شخصیت «بهنام»، «آرمن» و «یاسمین» از یکدیگر متمایز شده و در هر فصل یکی از این سه شخصیت روایتگر داستان هستند که اصالت خاصی به روایت داستان بخشیده­اند. شخصیت اصلی داستان {بهنام} شخصیتی درگیر در کنش داستان است نه صرفاً شخصیتی ناظر، و خواننده احساس می­کند گزارشی دست اول و مستقیم از جهانی که در داستان ساخته شده و از زبان ساکنین آن جهان و کسی که با رویدادهای آن جهان بیگانه نیست، حرف می­زند. این زاویه دید به نویسنده اجازه می­دهد تا توصیف­هایی رئالیستی در داستان ایجاد کند.
 
شخصیت پردازی: در شخصیت پردازی شخصیت­ها به خودی خود دیدنی و درک کردنی نیستند و وظیفۀ نویسنده است که آنچه در مورد شخصیت داستانش می­داند در اختیار خواننده قرار دهد که در دو شکل رفتار و گفتار امکان پذیر است.. بهنام شخصیت اصلی داستان، پسر نوجوانی است که قبل از تولد، پدرش در جبهه اسیر شده و حال بعد از چندین سال قرار است آزاد شود و ما در داستان درگیری های ذهنی و روحی و دغدغه هایش را برای دیدار پدر دنبال می­کنیم.
آرمن پسر جوان مسیحی دوست 22 ساله بهنام نیز، بی ارتباط با جنگ نیست. جنگ بینایی و مادرش را از او گرفته و در نامه­هایی که با خط بریل برای بهنام می­نویسد، با او از درگیری­های عاطفی، دلتنگی­ها و دغدغه­هایش سخن می­گوید و گاهی نیز با لحنی ملایم و دوستانه سعی در تعدیل رفتارهای خودخواهانه و یک جانبۀ بهنام و موضع گیری­های غیر طبیعی او دارد. در فصل پنجم داستان متوجه می­شویم که آرمن مسیحی است و بهنام مسلمان، یعنی دوستی یک مسلمان با مسیحی؛ امّا پدر آرمن همان ارزش­هایی را مهم می­شمارد که پدر  بهنام، مانند او دغدغۀ وطن دارد و چون مسلمانی شیعه مذهب به امام حسین (ع) عشق می­ورزد؛ زیرا امام حسین (ع) و ارزش­های انسانی او مسئله­ای جهان شمول است و رای و فکر تمام انسا­ن­ها از هر نژاد و باور و طبقه­ای را در بر می­گیرد. یاسمن دختر همسایۀ بهنام راوی دیگر داستان نیز دختری است که در اثر جنگ و فشارهای عصبی مادرش در دوران بارداری، دچار کند ذهنی و مشکلات روحی و جسمی است.
 
گفت و گو: استفاده از گفتگو از عناصر مهم داستان پردازی نویسنده کتاب است. گفتگوهایی این داستان، مانند گفتگوهایی که بین بهنام و آرمن چه در قالب نامه و یا گفتگوهایی عادی که به خوبی نمایانگر رفتار و خواسته­های درونی هر یک از آنهاست. شخصیت پردازی بابامرندی بیشتر به واسطۀ گفتگوها و اعمال کاراکترها نمایان می­شود. هیچکدام از شخصیت­ها حتی شخصیت­های فرعی در داستان منفعل نیستند و در جریان داستان ساخته می­شوند از یاسمن و مادرش شمسی خانم گرفته تا ملینا و خانم گاراپیدی و پدر آرمن و ...، که همگی ساخته و پرداخته می­شوند. از نظر توصیف ظاهری شخصیت­ها نیز بابامرندی به توصیف مستقیم ظاهر شخصیت­ها نپرداخته؛ بلکه در خلال داستان ما به ظاهری از آنها دست می­یابیم.
 
زبان و لحن: خانم بابامرندی بیشتر برای نوجوانان می­نویسد، امّا به دلیل فضای نوستالژیک و خاطره انگیز، لحن ساده و صمیمی این داستان که مخاطب را با شخصیت­های داستان همراه می­کند، بزرگسالان هم با این اثر ارتباط برقرار کرده­اند. بابامرندی برای نوشتن داستانش، قالب رمان را انتخاب کرده و برای مخاطب نوجوانش رمان رئالیستی از روزهای پس از جنگ و انتظار خانواده­های چشم به راه که در آن زمان تعدادشان نیز اندک نبوده، به رشته تحریر درآورده است؛ چرا که تنها داستان رئالیستی می­تواند به خوبی از عهدۀ بازنمایی واقعیات برآید. روایت بابامرندی از زندگی بهنام در روزهای پس از جنگ به قدری واقعی و باورپذیراست که گویی نویسنده شانه به شانۀ بهنام در حرکت بوده و با او و همۀ خانواده­های منتظر، انتظار کشیده است. نثر داستان ساده و روان و به دور از هر گونه پیچیدگی است و نویسنده در حد امکان از ضرب­المثلهای فارسی نیز فراوان بهره گرفته است. توصیف­های کتاب در نوع خود بی نظیر است. به گونه­ای که گاهی مخاطب با شخصیت­های داستان هم ذات پنداری می­کند و در موقعیت­های مختلف خود را به جای آنها قرار می­دهد. به عنوان نمونه در توصیف ریزه بودن یاسمن، این گونه سخن می­گوید: «با این لاغری و ریزه بودن چقدر سنگین است. از بس می­خورد شکمش ته ندارد. مثل بعضی از ماهی­های اکواریوم است که شکمشان اعصاب ندارد. آنقدر می­خورند تا می­ترکند.» (ص،26)
 
پایان داستان: در مجموع خانم بابا مرندی در به توصیف درآوردن و  به تصویر کشیدن مفهوم انتظار بسیار موفق عمل کرده؛ با صدای رد شدن هر ماشین از جلوی درب خانه، انتظار مخاطب هنگام  آزاد سازی فرد زندانی و ... نویسنده در آخر رمان با زیرکی از شب یلدا، طولانی­ترین شب سال سخن به میان می­آورد. این انتخاب انتخابی آگاهانه است؛ زیرا شب یلدا جایگاهی نمادین در این قسمت از کتاب دارد و نویسنده درصدد است به خواننده بفهماند شب فاصله هر چند طولانی نقطه پایان دارد.
 
مریم عرب مربی فرهنگی مرکز اردستان