فرجام خوش مهمان‌های ناخوانده

اغلب او را با کتاب «مهمان‌های ناخوانده» می‌شناسیم. مهمان‌های ناخوانده اولین کتاب منتشر شده در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است که در چاپ اول، در اسفند 1345، با تیراژ سی‌هزار نسخه عرضه شد. حالا با گذشت پنجاه سال از اولین چاپ، کودکان ایرانی هم‌چنان این کتاب را می‌خوانند. تصویرسازِی‌های این کتاب، یکی از خاطرات پررنگ کودکان دیروز است.

«فریده فرجام» کارگردان سینما و تئاتر، نمایش‌نامه‌نویس و داستان‌نویس است. با این‌حال سابقه‌ی حضور او در شورای کتاب کودک به عنوان یکی از موسسان و شرکت در شورای بررسی کتاب و تاسیس کتاب‌خانه‌ی مرجع در کانون ‌پرورش فکری و پیشنهاد تاسیس انتشارات برای کانون، نشان از نگاه جدی او به ادبیات کودک به عنوان گونه‌ای مستقل و مهم از همان سال‌های دور دارد.

بگذارید گفت‌وگو را به شیوه تاریخی شروع کنیم. برای بسیاری از ما چگونگی انتشار مهمان‌های ناخوانده جذاب است. این‌که چه‌طور نوشته شد، چه‌طور طراحی و منتشر شد، و... شاید بهتر باشد از این‌جا شروع کنیم.
- آقای منوچهر انور، آقای کاظمی و نجف دریابندری در موسسه‌ی انتشارات فرانکلین کار تالیف و ترجمه‌ی کتاب برای کودکان و نوجوانان را از حوالی سال‌های 1337-39 شروع کرده بودند. آخرین این داستان‌ها «حسنی» (با نقاشی غلامعلی مکتبی) نوشته‌ی من بود. آقای انور سرویراستار موسسه‌ی فرانکلین، داستان دوم را به من سفارش دادند. این داستان «مهمان‌های ناخوانده» بود. خانم جودی فرمانفرمایان، همسر آمریکایی آقای حافظ فرمانفرمایان آن را مصور کرد. قرار بود کتاب در سال 1340 به چاپ برسد اما موسسه‌ی فرانکلین به چاپ کتاب برای کودکان ادامه نداد؛ آقای انور، کتاب‌ها و از جمله «مهمان‌های ناخوانده» را تحویل گرفتند و فرانکلین را ترک کردند. در آن زمان این کتاب‌ها در قطع مستطیل همراه با تصویر منتشر می‌شدند. یکی از کتاب‌های این مجموعه «کدو قلقله‌زن» بود. علاقه‌ی آن‌ها بیش‌تر به چاپ داستان‌های قدیمی ایرانی بود. خانم فرمانفرمایان برای تصویرسازی کتاب دوربینی به دست گرفت و به روستا رفت. شروع به عکاسی کرد تا بتواند تصاویر دقیقی از طاقچه‌ها و معماری‌ خانه خلق کند.
شاید برایتان جالب باشد بدانید که پیرزن قصه هم خانمی است که به‌عنوان دایه در این خانواده خدمت می‌کرد. یادم هست که یک‌روز آقای حافظ فرمانفرمایان به من گفت: خانم فرجام، این کتاب شما زندگی ما را به‌هم ریخته است.
گفتم: چرا؟
گفت: ما نمی‌دانیم از دست این دایه چه‌کار کنیم. تازگی‌ها هروقت از او می‌خواهیم کاری را انجام بدهد، می‌بینیم نشسته ژست گرفته تا جودی از او نقاشی کند.
یادم هست که به او گفتم: مهم نیست. دایه قرار است جاودان بشود!

چه‌طور مهمان‌های ناخوانده در اختیار کانون قرار گرفت؟
- در سال 1345 از طرف کانون دعوت به کار شدم. هم نویسنده‌ی داستان کوتاه و نمایش‌نامه‌نویس بودم، هم داستان «حسنی» پیش از این از من در نشر سخت منتشر شده بود. تجربه‌ی همکاری با شورای کتاب کودک و مطالعه و کار در کتاب‌خانه‌ی مونیخ را نیز داشتم. هدف کانون تاسیس کتاب‌خانه برای بچه‌ها بود. با تجربه‌ای که داشتم به خانم امیرارجمند پیشنهاد دادم و گفتم که ما باید یک واحد انتشارات در کانون داشته باشیم. چون با تولیدات اندک و بد کتاب‌های کودکان در آن زمان معلوم نبود کتاب‌خانه‌های کانون را با چه کتاب‌هایی می‌خواهند پر کنند.
ایشان گفتند: ما که کتابی نداریم.
به ایشان گفتم که کتاب «مهمان‌های ناخوانده» را من شش سال قبل نوشته‌ام. می‌توانیم از آقای انور خواهش کنیم که آن کتاب را در اختیار کانون بگذارند. آقای انور هم در نهایت بزرگواری کتاب را به کانون دادند. این‌طور بود که در اسفند 1345 انتشارات کانون با چاپ کتاب مهمان‌های ناخوانده شروع به کار کرد.

اما بعضی جاها عنوان می‌شود که اولین کتاب کانون را فرح دیبا نوشته است؟
- بعد از استعفای من از کانون و ترک ایران، خانم امیرارجمند دست برده بودند در تاریخ انتشار داستان. و در ثبت کانون نمره‌ی یک برای «دخترک دریا» گذاشته شد و نمره‌ی دو برای «مهمان‌های ناخوانده». البته این ثبت حالا در کانون و کتاب‌خانه‌ی مرجع کانون تصحیح شده است. فرح دیبا چند سال قبل از تاسیس کانون کتاب «پری دریایی» نوشته‌ی ‌هانس کریستین اندرسن را به نام «دخترک دریا» ترجمه و نقاشی کرده بودند؛ وقتی که تصمیم به تاسیس کانون گرفتند، خانم امیرارجمند و هما زاهدی این کتاب را به حراج گذاشتند و به شخصیت‌های آن زمان فروختند تا به قول خودشان کانون را راه بیندازند. از سال 1344 تا سال 1345 هرگز حرفی از انتشارات کانون و انتشار و پخش کتاب دخترک دریا نبود. در این زمینه رجوع کنید به مصاحبه‌ی خانم امیرارجمند با روزنامه‌ی اطلاعات آن سال. (تهران جورنال انگلیسی 1345)
ایشان در این مصاحبه می‌گویند که ما می‌خواهیم کانون را وسعت بدهیم و زیر عنوان اولین کتاب می‌گویند که اولین نویسنده و درام‌نویسی که به کانون ملحق شده فریده فرجام است و اولین کتاب منتشر شده «مهمان‌های ناخوانده». زمانی که خانم امیرارجمند با خبرنگار تهران ژورنال مصاحبه می‌کردند کتاب «دخترک دریا» روی یکی از طبقات کتاب‌خانه‌ی کوچک کانون بود. سوال این است که چرا در این مصاحبه ایشان نگفتند که دخترک دریا اولین کتاب کانون است؟ جواب من این است: «من آن‌جا نشسته بودم، دیگران هم نشسته بودند، ایشان جرات دروغ گفتن را نداشتند!»
بعدها در مدارک کانون قبل از انقلاب، کتاب فرح دیبا اول و کتاب مهمان‌های ناخوانده دوم نوشته شد. گفته شد اولین نویسنده‌ای که به کانون ملحق شد آقای م.آزاد بود و اولین کتاب کتاب «دخترک دریا». از جایزه‌ی «گل بلور و خورشید» هم صحبتی نشد. این تعویض تاریخ‌ها و کتمان حقیقت را من با اطلاع‌رسانی و مدرک جبران کردم.
من نویسنده بودم و می‌خواستم در کانون کتاب‌های خوب برای بچه‌ها چاپ شود. می‌خواستم شخصیت فردی و استقلال نویسندگی‌ام حفظ شود. خانم امیرارجمند تصمیم گرفتند که کتاب را برای جایزه‌ی سلطنتی بفرستند؛ من مخالفت کردم. کتاب مهمان‌های ناخوانده جایزه‌ی سلطنتی گرفت اما من آن را رد کردم و طی نامه‌ای مبلغ آن را هم به کانون بخشیدم.
مدتی بعد از کانون استعفا دادم.

چرا استعفا دادید؟
- به‌تدریج مشکلاتی پیش آمد. از همه نگران‌کننده‌تر این بود که فساد دربار به محیط فرهنگی کانون کشیده شده بود. اگر کسانی هستند که با خواندن این مطلب آشفته می‌شوند، به آن‌ها پیشنهاد می‌کنم که مصاحبه‌ی خانم امیرارجمند را با رسانه‌های خارج از کشور بخوانند و ببینند که کوچک‌ترین نشانه‌ی این فساد، دروغی است که ایشان درباره‌ی اولین نویسنده و اولین کتاب کانون‌ می‌گویند. و نگران عواقب این کمبود اخلاقی نیستند.

«ماهی سیاه کوچولو» هم در زمان حضور شما توسط کانون منتشر شد.
- بله. صمد بهرنگی و زندگی‌اش خیلی عظیم‌تر و جالب‌تر از کتاب‌هایش بود. معلمی بود که زندگی و جوانی‌اش را در یک روستا گذاشت تا بتواند به بچه‌ها سواد یاد بدهد. من به عقاید سیاسی‌اش کاری نداشتم ولی وقتی داستان‌های آن روستا را تعریف می‌کرد من از خودم خجالت می‌کشیدم. فکر می‌کردم که ما این‌جا نشسته‌ایم و این همه ادعا داریم. بعدها که خودم به روستاها رفتم وضع بدتر را دیدم. فکر کردم دیگر نمی‌خواهم نویسنده باشم. اصلا کدام بچه‌ای می‌خواهد یا می‌تواند کتاب‌های من را بخواند؟ صمد بهرنگی داستان ماهی سیاه کوچولو را نوشت. اصل داستان روسی یا آذری است و ماهی قرمز رنگ است. من با اجازه‌ی خودش داستان را کامل کردم. چراکه مثلا بعضی وقت‌ها جمله‌ها فارسی نبودند. آقای فرشد مثقالی هم نقاش‌های آن را کشید.

و در همان زمان هم «گل ‌بلور و خورشید» را نوشتید؟
- بله. همزمان با ماهی سیاه کوچولو بود.

و هردو اثر در بولونیا جایزه گرفتند.
- بله؛ ماهی سیاه کوچولو برای کتاب – تصویرسازی پلاک طلا گرفت. گل بلور و خورشید هم جایزه‌ی پلاک طلا برای داستان و دیپلم افتخار برای نقاشی را گرفت؛ نقاشی‌هاش هم توسط نیکزاد نجومی ترسیم شده بود.

کسب این جایزه مربوط به بعد از مرگ آقای بهرنگی بود؟
- بله، متاسفانه صمد کتاب را ندید. قرار بود در یک نسخه برای او بفرستیم. اما خودش گفت می‌آیم تهران، دو روز بعد من در روزنامه خواندم که فوت کرده. برای ما نوشته بود که دلم برای ماهی سیاه کوچولو تنگ شده. می‌آیم آن را ببینم. اما نیامد. بعضی گروه‌ها شایع کرده بودند که ما بدون اطلاع و بدون رضایت صمد داستانش را چاپ کرده‌ایم. صمد خودش داستان را آورد. بارها آمد به کانون و با من راجع به آن صحبت کرد. بعد از فوتش ما دستمزد داستان را برای خانواده‌اش فرستادیم.

بعد از این‌که از کانون بیرون آمدید چه کردید؟
- خب درواقع فشاری از روی دوشم برداشته شده بود. انتشارات پوپک را درست کردم. چهار کتاب در قطع چهارگوش چاپ کردم و همراه یک گروه به لرستان، کردستان و مناطق غربی کشور رفتم. در آن‌جا داستان‌های محلی را جمع‌آوری کردم. و البته با وضعیت واقعی کودکان ایرانی آشنا شدم.

داستان‌نویسی برای کودکان را هم ادامه دادید؟
- در هلند یک‌سری داستان نوشتم، از فولکلور ایرانی، از انگلیسی به هلندی ترجمه و در ضمیمه‌ی یک روزنامه منتشر شد؛ با نقاشی‌های آقای نورالدین زرین کلک.

بگذارید به موضوع دیگری برسیم درباره‌ی چاپ کتاب کودک؛ در آن زمان برای شکل‌گیری و انتشار یک داستان موفق و قابل قبول چه مراحلی طی می‌شد؟ مثلا جلسات داستان داشتید، یا یک اثر قبل از چاپ به نقد گذاشته می‌شد؟
- وقتی که من به سفارش‌ آقای انور برای فرانکلین کتاب می‌نوشتم، در داستان‌های قدیمی و فولکلور ایرانی، محتوا برای ما خیلی مهم بود. در داستان قدیمی حسنی، در پایان داستان او به ثروت می‌رسد و صاحب جاه و مقام می‌شود. ما آخر داستان را تغییر دادیم. حسنی، با ثروتش مدرسه می‌سازد و انسانی نیکوکار می‌شود. با سرویراستار، جلسات زیادی برگزار می‌کردیم. ساعت‌ها درباره‌ی محتوا بحث می‌کردیم. مساله‌ی دیگری که برای کتاب مهم بود، نثر و زبان آن بود. از لحاظ زبان فارسی وسواس بسیاری وجود داشت.
کلمات در این کتاب ریتم دارند. باید این ریتم در کل داستان رعایت می‌شد. یک‌دستی متن خیلی مهم بود. جملات باید روان و قابل تلفظ و بدون دست‌انداز نوشته‌ می‌شدند. کلمات با ریتم در کنار هم می‌نشستند. این مسایل در آن زمان بسیار مطرح بود. من می‌نوشتم و بعد با سرویراستار در میان می‌گذاشتم و دوباره می‌نوشتم. یک سال روی این کتاب کار کردم.

و فکر می‌کنید که دلیل موفقیت کتابی مثل «مهمان‌های ناخوانده» در تمام سال‌ها رعایت این موارد بوده است؟
- باید منصفانه صحبت کنیم. داستان‌ این کتاب، یک قصه‌ی قدیمی و قشنگ است که همه دوستش دارند. داستان مال من نیست. دلیل بعدی موفقیت آن، تصویرهای کتاب است: تصویر پیرزن، حیوانان، فضا و رنگ‌ها. و بعد روابط دوستانه‌ی این حیوانات، آن سفره‌ی صبحانه در کنار سماور.
یک‌بار آقای جوانی در یکی از جلسات معرفی کتاب با شوق به من گفت: وقتی بچه بودم همه‌اش خداخدا می‌کردم که این حیوانات با هم بمانند و با هم زندگی کنند.
این حس شاید دلیل موفقیت باشد و دلایل دیگری که من نمی‌دانم.

گفته می‌شود که پایان‌بندی داستان «مهمان‌های ناخوانده» جور دیگری بوده است. آیا حقیقت دارد؟
- شما چه پایان‌بندی‌ای را شنیده‌اید؟

این‌که مهمان‌ها، پیرزن را از خانه بیرون می‌کنند!
- آن داستان «مهمان‌های ناخوانده» که در فرانکلین تهیه و بعدها به کانون پرورش فکری داده شد داستان همیشگی، اصلی و تکراری قدیمی ایرانی است. این حق نویسنده است که داستان‌های قدیمی را به میل خودش بازنویسی کند؛ اما هدف از این تغییر چیست؟ نویسنده باید جواب این سوال را به خودش بدهد.

به‌عنوان سوال آخر؛ طی این چندسالی که به کشور برگشته‌اید گمان می‌کنید ادبیات ایران در چه جایگاهی نسبت به گذشته قرار دارد؟
- من در جلسات بررسی کتاب شورا شرکت می‌کنم تا با ادبیات کودک آشنا شوم. به خاطر همین هنوز نمی‌توانم نظری بدهم.

گفت‌وگو از آلما توکل منتشر شده در ماه‌نامه‌ی 30 آبان 1394